بارگاه مزين گشته كافهء عالميان در سايهء لواى كيوان اعتلاى آن صاحبقران سليمان جاه آسوده و مفتاح قانون عدالت آن خاقان گيتى پناه « 1 » ابواب مرحمت و رأفت بر چهرهء امانى و آمال « 2 » خلق كشيده درگاه سخاوت « 3 » پناه آن سلطان خورشيد اشتهار سلاطين عاليمقدار را مقبل شفاه و بارگاه عرش اشتباه آن خلاصهء خواقين تبار خسروان گردون اقتدار را مغفر جباه شاهد گلزار سلطنت و شهريارى از سلسال معدلت آن جمشيد عدل گستر جوانى از سرگرفته و نوعروس بهار حشمت و كامكارى از فيض رشحات سحاب « 4 » آن داراى « 5 » دادگستر جوانى هر « 6 » لحظه طراوتى ديگر پذيرفته .
شعر « 7 » :
شهنشاه جوان شاه جوانبخت * كه برخوردارباد از تاج و از تخت
مبارك طلعتى فرخنده رايى * همايون طالعى فرخ لقايى
سپهر دولت او را قدر ماه * بساط دهر را اقبال او شاه
ظفر خيل سپاهش را طلايه « 8 » * لواى عسكرش را فتح سايه
بود قوس قضا را رمح او تير * دم شمشير او صبح جهانگير
كه از رزمش سكندر نوش گيرد * فريدون را پتش بر دوش گيرد
سنانش در دل خاقان خليده * منوچهرش به چاووشى رسيده
گرفته شير را مور رهش راه * زبون پشهء او پيل بدخواه
گرامى درى از درياى شاهى * فروزان شمعى از نور آلهى
شكوه چترش از فر جهانگير * فكنده قيروان را جامه در قير
كلهداران ز سقسين تا سمرقند * به نوبتگاه درگاهش كمربند
بلندى « 9 » يافته تاج از سر او * بزرگى يافته ملك از در او
به هر جانب كه لطف آغاز كرده * درى دارد چو دريا باز كرده « 10 »
درش بر جمله كوثرها گشاده * همه ره حمل بر حمل ايستاده
كف جودش بهركس داده بهرى * گهش شهرى و گاهى حمل شهرى
ز درويش خطا تا منعم روم * كس از درياى جودش نيست محروم
هر آن مسكين كه يابد بر درش بار * شهنشاهيش يابد نوبتى دار
به حشمت ملك جم زير نگينش * به همت بحر و كان در آستينش
به احسان دست او معمار عالم * هر انگشتش كليد كار عالم
دلش دريا و موجش فيض احسان * كفش ابر و عطاى عام باران
هامش
( 1 ) - ب ، م : ستان
( 2 ) - ب ، م : خلق
( 3 ) - ب ، م : سعادت
( 4 ) - ب ، م : به جناب
( 5 ) - ب ، م : داراى مراد گستر
( 6 ) - م : سر
( 7 ) - م : ندارد
( 8 ) - ب : اقبال او شاه
( 9 ) - م : بلند
( 10 ) - ب ، م : درى از جود دريا بار كرده