باشى به فراز تخت شاهى * محكوم تو ماه « 1 » تا به ماهى
سلطان سليمان نشانى كه از صفاى ضمير آراى عقده گشايش حل مشكلات ربع مسكون شود .
نظم « 2 » :
شاه روشن ضمير صافى دل * لطف او كرده حل هر مشكل
خسرو تاج بخش تختنشين * شاه دارا سپاه جم آيين
شده از علم و دانش و تدبير * مشترى راى آفتاب ضمير
آسمان رفعت و فلك تمكين * چرخ فيروزهاش به زير نگين
ز آن سعادت كه بر سرش داند * سرور هفت كشورش خواند
هرچه انديشه را بر آن دست است * پيش بخت بلند او پست است [ 357 ]
آسمان سايهاى ز خرگاهش * نه فلك پايهاى ز درگاهش
مهر و مه بر درش كمينه غلام * اخترش تابع و زمانه به كام
اى فلك حشمت ستاره سپاه * شاه جم شوكت سليمان جاه
فلكت خوانده از سر اعزاز * شاه دشمن گداز دوست نواز
هر ولايت كه چون توشه دارد * ايزد از هر بدش نگه دارد
در زمان تو گشته روى زمين * جمله آباد همچو خلد برين
نظرت خاكرا چو زر سازد * كار عالم به يك نظر سازد
هر كه با لطفت آشنا گردد * همه حاجات او روا گردد
چه « 3 » توان گفت مدح ازين بيشت « 4 » * كه خدا گفت سايهء خويشت « 5 »
تا جهان باد در جهان باشى * وز بد خلق در امان باشى
دولتت يار و عمرت افزون باد * ياورت كردگار بيچون باد
ملكت آباد و لشكرت منصور * چشم بد از تو و جمال تو دور « 6 »
هر مرادى كه آيدت در دل * بادت از فضل ايزدى حاصل
اعظم اعاظم سلاطين عالم ، فرمان فرماى خواقين بنى آدم ، المختص بالدولة البهية العظمى ، الفايز بالسعادة الازلية الكبرى ، سكندر وقارى كه نسبت رتبهء بلند شاهان عالى مكان با پايهء مدارج « 7 » قدر آن سليمان زمان از زمين تا آسمان نمايان است ؛ فريدون اقتدارى كه فرق سدهء رفيع البنيان آن حامى حوزهء دين « 8 » از حيز فرق فرقد ساى سلاطين مسندنشين و پادشاهان صاحبقران از آسمان تا زمين . شعر « 9 » :
هامش
( 1 ) - م : به ماه
( 2 ) - م : ندارد
( 3 ) - م : چه توان حرف از اين نبشت
( 4 ) - مز : بيشست
( 5 ) - مز : خويشست
( 6 ) - م : چشم بد از تو جمالت دور
( 7 ) - م : مايه مداح
( 8 ) - ب ، م : جور دين
( 9 ) - م : ندارد