زهى دارندهء اورنگ شاهى * حوالتگاه تأييد آلهى
مبادا دولت از درگاه تو دور * مبادا تاج را بىفرق تو نور
مظفر بادت از دولت نشانه * مبادا بىتو يكساعت زمانه
غمين باد آنكه او شادت نخواهد * خراب آنكس كه آبادت نخواهد
چنانت بر همه كفار منصور * سپاهت فاهر و اعدات مقهور
همه بر كام دل فيروزيت باد * زيزدان هرچه خواهى روزيت باد
چو هستى سايهء لطف آلهى * به كامت باد هر كارى كه خواهى
آلهى تا جهان را آب و رنگ است * فلك را دور و گيتى را درنگ است
ممتع دارش از عمر و جوانى « 1 » « 2 » * ز هر چيزش فزون ده زندگانى « 3 »
كامكار عاليمقدارى كه از بلندى بخت تخت « 4 » سلطنت و جهاندارى « 5 » و سرير حشمت و « 6 » كامكارى بر اوج فلك عزت و فراز سپهر شوكت نهاده ، شهنشاه « 7 » عالى مكانى كه به يمن تأييد آلهى مسند و « 8 » تخت شاهى را به وجود با جود زيب و زينت داده . شعر « 9 » :
شاهى كه به نصرت آلهى * بنشست فراز تخت شاهى
از سايهء لطف حق نشانى * آسوده به سايهاش جهانى
آن شاه كه از بلندى بخت * بالاتر از آسمان زند تخت
محتاج درش هزار خاقان * فغفور يكيش از غلامان
اين نه طبق رفيع افلاك * بر درگه او نهاده بر خاك
هر چاشتگهى بر آستانش * صد خان خطا كشيده خوانش
شاهى كه به حسن راى و تدبير * زو يافت اساس ملك تعمير
شايسته افسر كيانى * زيبندهء تخت خسروانى
آيين جهان نظام ازو يافت * كار همه انتظام ازو يافت
اى ذات تو سايهء آلهى * خورشيد سپهر پادشاهى
سير فلك و نجوم سيار * پيوسته براى تست در كار
هم سير فلك به وفق رايت * هم كار جهان به مدعايت
هر جا كه دليست قاف تا قاف * از دوستى تو مىزند لاف
كس نيست ز فيض رحمت تو * فارغ ز دعاى دولت تو
تا گردش چرخ آسمانست * بر چرخ ز مهر و مه نشانست
هامش
( 1 ) - م : مصرع دوم را ندارد
( 2 ) - م : و جوانى
( 3 ) - م : زندهگانى
( 4 ) - م : و بخت
( 5 ) - م : جهاندرى
( 6 ) - م : « و » ندارد
( 7 ) - م : شاهنشاه . ب : شهنشاهى
( 8 ) - م : « و » ندارد
( 9 ) - م : ندارد