عرض حاجت در حريم حرمتت محتاج نيست * راز كس مخفى نماند با فروغ راى « 1 » تو
خسروا پيرانه سر حافظ جوانى مىكند * بر اميد لطف جانبخش جهان بخشاى تو
قوافل صد هزاران دعا كه در گلستان محبت و بوستان مودت دم از هواى « 2 » دلگشاى رجال « 3 »
« صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ
« 4 »
»
زند « 5 » و رواحل هزاران ثنا كه از روايح روحفزايش نسيم مصادقت و شميم مخالصت
« وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً
« 6 »
»
وزد مذكور مجلس اعلى و محفل معلى اعليحضرت عطارد فطنت قمر طلعت ، حاوى شمايل
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ »
« 7 » حايز خصايل
« إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ
« 8 »
»
، خاقان والاقدر سليمان مكان .
شعر « 9 » :
سليمان مكان شاه صاحبقران * پناه زمين پادشاه زمان
پدر بر پدر شاه جم اقتدار * سلاطبن و فرمان ده و كامكار
جهان گير كيخسرو دادگر * كه تخت سليمان ازو يافت فر
تخلق « 10 » به اخلاق يزدانيش * رساند به فر سليمانيش
بلند آفتابى كه خورشيد و ماه * بجويند از سايهء او پناه
مه را تيش آفتاب بلند * همه عالم از نور او بهرهمند
همايى كه بر چتر او كرده جاى * شده فرخ از سايهء او هماى
چگويم در اوصاف آن سرفراز * كه هست آفتاب از صفت بىنياز
چگونه دهم شرح الطاف او * كه عقل است حيران اوصاف « 11 » او
كه مثلش ز شاهان فرخنده فر * نبودست زين پيش و نبود دگر
زهى بر تو نازنده « 12 » فهم و خرد * خدايت نگهدار « 13 » از چشم بد
فلك تا ز كتم عدم شد پديد * نظير تو صاحبقرانى نديد
درين كاخ فيروزهء چار در * به اقبال تو نيست شاه « 14 » دگر
ز اقبال تو يافت عالم مدار * به درگاه تو چون سكندر هزار [ 354 ]
بود چاكرت والى چين و زنگ * غلامان تو خسروان فرنگ
جهانت سراسر به زير نگين * به فرمان تو جمله روى زمين
خداى جهان آفرين ياورت * همه خسروان جهان چاكرت
ترا جاودان باد يزدان پناه * به كام تو گردند خورشيد و ماه
هامش
( 1 ) - م : روى
( 2 ) - ب ، م : سواى
( 3 ) - م : « رجال » ندارد
( 4 ) - سورهء 33 آيه 23 . م : ندارد
( 5 ) - ب : زند راحل . م : زنداجل
( 6 ) - سوره 48 آيه 10 . م : ندارد
( 7 ) - سوره 95 آيه 3
( 8 ) - سوره 37 آيه 86
( 9 ) - م : ندارد
( 10 ) - م : به خلق و
( 11 ) - ب ، م : از اوصاف
( 12 ) - ب ، م : نازد
( 13 ) - ب ، م : نگه دارد
( 14 ) - ب ، م : شاهى