تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧
كه هر كه از ستم دهر رو بما آرد * نشايد آنكه كشد بار محنت دوران
اگرچه رفت انوشيروان ازين عالم * پر است از كرم او دهان پير و جوان
دگر به مفلس چون حج نمىشود واجب * نه واجب است به من طوف درگه سلطان
مرا رسيده ز فقر رسول ميراثى * چنان كه نيست حقيقت به هيچكس پنهان « 1 »
براى آمدنم « 2 » چونكه استطاعت نيست * ز شاه خويش چرا حال خود كنم كتمان
به مصطفى معلى كه ز راز آن خواهم « 3 » * كه روز نام كنم صرف شاه از دل و جان
و گرنه داده زر و مال دهر « 4 » را سه طلاق * على كه حامى دين بود و هادى ايمان
به طرز شرع نبى آن نمىشود كه شود * طلاق داده والد حلال فرزندان
كدام درد بگويم چه شرح غصه دهم * چو عمر را به غم و غصه مىرسد پايان
زمان احمد ماضى كسى كه مىآمد * دو روز ناشده كارش رسد بدين عنوان
كه گرنه روى ز درگاه شاه بايد تافت * همانزمان بگريزد برهنه و « 5 » عريان
گهى به زجر ستانند مالشان اتراگ * گهى به عنف دوانند جانب ديوان
تمام عمر « 6 » در آن ملك كارشان اينست * كه لت خورند و ننالند هيچ چون سندان
گشند جور و جفا و به آنقدر شادند * به « 7 » بود لطف و وفا در خريطهء امكان
يسى نمانده كه كارم كشد به نوميدى * اگرچه آيه لا تقنطوا است « 8 » در قرآن
كنونكه مىرود از حد بنده گستاخى * زبان ببندم يا خود نياورم « 9 » به زبان
جواب نامهء ياريست جمله اين ابيات * بديهه آمده يكدم به جلوه‌گاه بيان
ز لطف اهل سخن اينجنين نه پندارند * گه كرده‌ام به فراغت تتبع سلمان
اگر زمانى احوال شاه دين پرسد * بگويم آنچه بگفتم براى روز چنان
مناسب آنكه ازين پس « 10 » دعاى شاه كنم * چو شكر منعم واجب شدست بر انسان
هميشه تا متوالى رسد ز حكم قضا * به باغ نوبت عدل بهار و ظلم خزان
نهال زندگيش از خزان مصون بادا * خوشست باغ جهان در پناهش آبادان [ 346 ]
القصه هر چند درين مدت شاه سهپر رفعت خان احمد را به احكام مشحون به انواع نصايح تنبيه نمود فايده بر آن مترتب نشد « 11 » و سر از ربقهء اطاعت در لباس پيچيده مخالفت را برملا نمىانداخت . اما اين معنى از طرز و « 12 » سلوك وى ظاهر و هويدا بود . قبل ازين در اول ماه محرم پارس ئيل نهصد و هفتاد و چهار « 13 » حسين قلى بيگ يساول قورچى شاملو را نزد خان احمد فرستادند
هامش
( 1 ) - ب ، : ظاهر نهان ( 2 ) - ب ، م : آمدنت ( 3 ) - مز : عالم ( 4 ) - مز : خويش را ( 5 ) - م : « و » ندارد ( 6 ) - ب : عمرش ( 7 ) - م : « به » ندارد ( 8 ) - م : هست ( 9 ) - ب : بياورم ( 10 ) - م : پيش ( 11 ) - ب ، م : شد ( 12 ) - م ، ن : « و » ندارد ( 13 ) - م ، ن : سنهء اربع و سبعين و تسعمائه