چو گل به باغ ايالت هزار سال بخند * به ظل دولت شاهى هزار سال بمان
خان احمد بعد از مطالعهء مضامين اين قصيده و اطلاع بر تمهيد مقدمات « 1 » و نصايح سنجيده اغماض عين از آن مقدمه « 2 » نموده در جواب قصيدهاى در سلك تحرير كشيده با تحف و هدايا به درگاه پادشاه عالمآراء فرستاد . قصيده « 3 » وى اينست ، قصيده :
فغان كه سوخت مرا جان ز آتش هجران * هزار درد مرا و تمام بىدرمان
چنين كه كشتى من اوفتاده در گرداب * گسست لنگر و از كف ربود ضعف عنان
به غير غرق شدن چارهاى نمىدانم * مگر كه نوح نجاتم دهد ازين طوفان
و گرنه چاره كارم نمىتوانم كرد * به غير مرحمت شاه وقت و نوح زمان
شهى كه جز به طريق كنايه سر نزند * بيان اسم شريفش زقيصر و خاقان
گرفته روم و دگر عنقريب مىگيرد * خراج ملك چو رو آورد به هندوستان
چو راه مدح شه كامياب ديدم سخت * كشيد پاى تخيل ز فكر و وادى آن
به كنج فكرت بودم « 4 » نشسته سر در جيب * دمى كه بودم از اندوه دهر بىسامان
رسيد قاصد و از يار مشفقى آورد * كتابتى كه برد از دلم « 5 » غم هجران
نه نامهايست كه آن عالميست پر گوهر * كه منتفع زلالى اوست گوش جهان
برابر است بهم روز و شب در آن عالم * چو آنزمان كه بود آفتاب در ميزان
سفيديش به گشايش بياض چهرهء روز « 6 » * سياهيش به نمايش خط رخ جانان
ز پاى تا سر آن گشتم و نديدم عيب * به غير از آنكه درو رفته ذكرى « 7 » از گيلان
مگو كه لالهء اينجا خوشست و گل دلكش * مگو كه نرگس او تازه است و خوش ريحان
كه لاله ساخته ساغر تهى ز بادهء عيش * ز جام خويش چو نرگس فتاده در يرقان
دهان گل بهم از تشنگى نمىآيد * فتاده سوسن آزاد را زكار « 8 » زبان
به باغ غنچه چو طفلان بىغذا مانده * سحاب را چو شده شير خشك در پستان
ز ظلم دى به چمن آنقدر گريسته است * كه هيچ آب نمانده به چشم تابستان
ز حال مردم گيلان سخن چو پرسيدى * حديث چند بگويم اگر كنى اذعان
درين ديار چو طفلان كسى كه خانه كند * شود ز دست حوادث همان زمان ويران
همه چو آتش سوزندهاند دور از آب * همه چو آب روان مىدوند از پى نان
همه چو صورت ديوار نااميد از قوت * نشستهاند يكايك به كار خود حيران [ 345 ]
هامش
( 1 ) - م : اين مقدمات
( 2 ) - م : « از آن مقدمه » ندارد
( 3 ) - م : « قصيده وى اينست . قصيده » ندارد
( 4 ) - م : « بودم » ندارد
( 5 ) - م : دل
( 6 ) - ن : هور
( 7 ) - ن : حرف . ب : ديگر
( 8 ) - ن : زكام