تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
امراى مذكور بر سر او ريخته كيا رستم را دستگير نموده با جمعى به درگاه گيتى پناه فرستادند . شاه عالم پناه با وجود اين همه اعمال ناپسند « 1 » خان احمد « 2 » ، كيا رستم و رفيقان را به خلعت شاهانه سرافراز فرموده رعايت او به جهت آنكه حرمت و سيرت خان احمد در ميان روزگار به جا باشد نمودند و از دو جهت خونبهاى كيا رستم « 3 » مقرر فرمودند ، يكى به واسطهء آنكه گفته بوده كه بهرام ميرزا هم به گيلان آمد و ديگر آنكه در مقابل امراى مذكوره در آمده جنگ نمود . « 4 » پس از آن [ 347 ] شاه عاليمان جمشيد خان ولد سلطان محمود خان كه وى از خواهرش خانش خانم به وجود آمده تربيت كرده خيل و حشم و طبل و علم به دو شفقت فرمود . شعر « 5 » :
به طبل و علم سرفرازيش داد * ز خلق جهان بىنيازيش داد
مى سلطنت ريخت در جام او * بر آمد به چرخ برين نام او
رسيد از شرف تا بجايى سرش * كه شد نسر طاير پر افسرش
و الكاى گيلان بيه پس كه هميشه به آبا و اجداد جمشيد خان متعلق بود « 6 » و شاه عالميان چند روزى بنابر مقتضى « 7 » و مصلحت زمان بريده به خان احمد پادشاه داده بودند باز به دستور به جمشيد خان شفقت فرمودند و فرمودند كه الكاى موروثى خان احمد ازو باشد و كسيم « 8 » ازو نگيرند « 9 » . خان احمد جميع ولايت بيه پس را سواى كوچسفان « 10 » به تصرف وكلاى جمشيد خان داد و كوچسفان را كه از قديم الايام داخل الكاى بيه پس است خود نگاه داشت . چون ندادن « 11 » الكاى مذكور ماده نزاعى بود شاه عالم پناه يولقلى بيگ * ذو القدر را كه سابقا ايشك آقاسى مرحومه شاهزاده سلطانم بود و در آن اوان به سلطنت و امارت سرافراز گشته صاحب پانصد نفر ملازم بود فرستادند « 12 » كه كوچسفان را گرفته « 13 » از وى به جمشيد خان دهد و خود واسطه ميانهء جمشيد خان و خان « 14 » احمد بوده و نگذارد كه فيما بين نزاعى واقع شود . چون يولقلى بيگ را به صلاح‌انديشى مقرر فرموده بودند ، امر مطاع لازم الاتباع چنان عز اصدار يافته بود كه به كوچسفان نرود و در رشت « 15 » توقف كند و حكم اشرف را با كس خود نزد خان احمد فرستد . يولقلى بيگ با پنجاه نفر به رشت آمده وزير خود نزد خان احمد فرستاد هنوز
هامش
( 1 ) - م : ناپسنديده ( 2 ) - ب ، م : خان احمد در وادى او اعتقاد تمام داشت كيا رستم و رفيقان را ( 3 ) - م : « رستم » ندارد ( 4 ) - م : نموده ( 5 ) - ن : بيت ، م : ندارد ( 6 ) - ب ، م : « بود » ندارد ( 7 ) - ب ، م ، ن : مصلحت و مقتضى زمان ( 8 ) - ب ، م ، ن : كسى ( 9 ) - ب ، م : نگيرد ( 10 ) - م : كوچقان ( 11 ) - م ، ن : بدان ( 12 ) - م ، ن : فرستاده بودند . ب : فرستاده‌اند ( 13 ) - م : گرفته بودند ( 14 ) - م : خان و نگذارد ( 15 ) - م ، ن : درشت
خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 469 | قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى / احسان اشراقى