بود به علم و « 1 » عمل بىنظير در عالم * بود به فضل و ادب بىعديل در دوران
كسى فضايل او را چسان شمار كند * به عمر و حكمت اگر فى المثل بود لقمان
وليك شمهاى ار حكمتش كند ظاهر * كه هست ناسخ احكام فرقهء يونان
چو زين نهد به سمند افاده در جلوش * دود هزار ارسطو به رسم شاگردان [ 343 ]
گر اراده نمايد ز صد رسد رسدش « 2 » * چو سند باد و فلاطون هزار هندسه خوان
جسارتى « 3 » كنم و حاضرانه حرف زنم * كه دست « 4 » برد به شطرنج غايبانه توان
ترا به عون آلهى نصيب شد كه دهى * رواج مذهب اثنى عشر بدين عنوان
از اين « 5 » سبب شده روح نبى ز تو راضى * يقين كه شاه كرم نيز هست تابعشان « 6 »
على الخصوص كه باشد حقوق ديرينه * به دولتى كه نيابد خلل به هيچ زمان
حقوق ماضى و حال شما درين دولت * هميشه حالى « 7 » شاهنشه است « 8 » در ازمان « 9 »
به حق حق كه مكن حق خويش را باطل * خداى را كه مكن سود را بدل به زيان
به استناد بيارم موافق اين حال * به رسم عاريه بيتى ز گفتهء سلمان
به حضرت تو حديث نهانى است مرا * عيان بگويم اگر باشدم مجال بيان
ترا ز شاه ولايت چو اين فنوح رسيد * مكن خلاف براى ولايت و تومان
بهرچه شاه كند امر « 10 » مرحمت دانش * بهرچه حكم كند آن سعادت خود دان
نعوذ باللّه اگر غير ازين به فعل آيد * بگو « 11 » چه حمل كند كس درو بجز طغيان
شنيدهاى كه چه بيغاره « 12 » با يزيد نمود * به شاه ما كه فزون باد عمرش از امكان
شهى كه خانهء خود را به چنگ در نارد « 13 » * چگونه جنگ تواند به قيصر و خاقان
ازو چو منشأ بيغاره « 14 » را سؤال كند * يكى ز جملهء خاصان شاه عاليمان
كدام خانه كه آن نيست در تصرف شاه * جواب داد كه آن خانه عرصهء جيلان
چنان رسيد جوابش كه شاه عرش جناب * معاف داشت به ايشان به حق خدمتشان
جواب داد دگرباره كاين سخن دور است * چرا كه هر كه حقوقش بود درين دوران ،
چرا به حضرت اعلى نمىشود حاضر * مفارفت ز چنين حضرتى چگونه توان
هامش
حاشيه : قصيده خان احمد گيلانى
( 1 ) - « م : و » ندارد
( 2 ) - مز : ز صد رسدش . ن : ز صد سدر شدش . م : زصدر سدر شدش
( 3 ) - م : صارهيى
( 4 ) - م : دست نرد
( 5 ) - م : از آن
( 6 ) - يقين كه هست شاه كرم نيز تابعشان . م : يقين كه شاه كرم هست نيز تابعشان
( 7 ) - ب ، م : حال
( 8 ) - ب ، م : بود
( 9 ) - ب : اربان . م : ازبان
( 10 ) - : ابر
( 11 ) - م : مگو
( 12 ) - ب ، م : بنغازه
( 13 ) - ن : در بازو
( 14 ) - ب ، م : بيغار