تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
قراول امراء بدان حوالى رسيده ، متعاقب آن ولى خليفهء شاملو بدان معركه رسيده جمعى كثير قريب به هزار و هشتصد كس از مردم قزاق پرنفاق كشته شده بقية السيفى سر خود گرفته متفرق شدند . اين خبر چون به قزاق رسيد ، مقارن آن امرا به سرعت تمام در رباط پريان كه تا شهر سه فرسخ « 1 » است نزول فرمودند . تتمهء لشگرش متفرق به اطراف ولايات رفته قزاق با معدودى چند نواب « 2 » شاهزاده عالم و عالميان سلطان محمد ميرزا و نور حدقهء جهانيان سلطان حسين « 3 » ميرزا پسرش را برداشته به قلعهء اختيار الدين متحصن شده جعفر بيگ ولد قزاق حيران و پريشان عاجز شده پدر را گذاشته با جمعى بقية السيف « 4 » به جانب بلخ گريخت . پير محمد خان والى « 5 » آنجا دست رد بر سينهء اميد « 6 » او نهاده ، بالضروره از آنجا به جانب هند روان شد . امراى عظام در ملازمت نواب ابو الفتح « 7 » سلطان ابراهيم بهرام به دار السلطنهء هرات درآمده در عصر روز جمعه شانزدهم جمادى الثانى سنهء مذكورهء به در قلعه رفته شاهزادهاى عالميان را با قزاق بيرون آوردند . از صحيح القولى استماع افتاد كه در محلى كه قزاق بيرون آمد ، معصوم بيگ تكليف نمود كه اسب بكشند كه خان سوار شود وى « 8 » در جواب گفت كه اگر خان سوار مىتوانست شد شما نمىتوانستيد آمد . قزاق [ 333 ] به مرض باد فتح مبتلا بود درين اواخر « 9 » به استسقا گرفتار گشته بود . در خلال اين احوال در سلخ رجب به عالم آخرت رحلت نمود . امرا سر او « 10 » پر كاه كرده به درگاه عالم پناه فرستادند « 11 » . در تاريخ آن « 12 » واقعه گفته‌اند كه : « 13 »
از طور قزاق لعين وز تابعان گمرهش * بايد گرفتن عبرت و گرد شك از دل پاك « 14 » رفت
از دولت شاه جهان اقبال ما بر جمله بود * كفران نعمت در ربود از چنگ آن اقبال مفت
ادبارشان بگرفت وين « 15 » تاريخ جستم عقل گفت * دو نان كافر نعمت « 16 » از بهر زوال جمله گفت
و هم در اوايل اين سال ، در شب پنجشنبه دوازدهم شهر شعبان المعظم ، شاه آگاه حضرت صاحب العصر و الزمان و خليفة الرحمن عليه صلوات من اللّه المنان در خواب ديدند كه اشارهء با بشاره به رفع بعضى از مبتدعات « 17 » فرموده بودند و صباح آن روز به ايوان چهل ستون آمده تمامى سادات و علما و افاضل و امرا و اركان دولت قاهره را طلب فرموده شرح رؤياى صالحه را نقل فرمودند و تمغاوات كل ممالك محروسه را كه قريب به سى هزار تومان مىشد و هر ساله به سر كار خاصه و اصل مىگشت بخشيد و نواب اين عطيه را به ارواح مقدسهء حضرات عاليات ايمهء هدى
هامش
( 1 ) - ن : نه فرسخ ( 2 ) - ب ، م : نواب و ( 3 ) - م ، ن : حسن ( 4 ) - م : « السيف » ندارد ( 5 ) - م : والى در ( 6 ) - م : « اميد » ندارد ( 7 ) - م : « ابو الفتح » ندارد ( 8 ) - ن : خان ( 9 ) - م : آخر ( 10 ) - ب ، م : او را ( 11 ) - م : و در ( 12 ) - م : اين ( 13 ) - ب ، م : ندارد . ن : تاريخ ( 14 ) - ب ، م : « « از دل پاك » ندارد ( 15 ) - ب : درين ( 16 ) - م ، ن : نعمتى ( 17 ) - ب ، م ، ن : مستدعيات