تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
نمىكرد عرضه به نواب سلطان ابراهيم ميرزا نوشته فرستاده بود كه اگر من نسبت به سلاطين جغتاى نوكر و ملازمم اما به خاندان مرتضوى و دودمان صفوى كمينه غلام به اخلاصم و چند مرتبه قناديل طلا « 1 » و شمعدان بزرگ طلا به آستانهء مقدسهء عرش منزلت فرستاد « 2 » * . مرحومى ميرزا قاسم جنابدى در وقايع حالات آن خاندان « 3 » ستوده صفات نسخه‌اى در سلك نظم در آورده اين ابيات از آنجاست . نظم « 4 » :
الا اى فلك قدر گردون مقام * حريم درت كعبهء خاص و عام
چو خورشيد تابنده روشن ضمير * به تيغ و به انديشه اقليم‌گير
تو خان زمانى و عالم تراست * همه ملك « 5 » دلها مسلم تراست
نظر كردهء شير يزدان تويى * كمر بستهء شاه مردان تويى
به كف تيغ شاه ولايت تراست * ز شاه ولايت حمايت تراست
تويى سايهء رحمت ذو الجلال * تويى آفتاب سپهر كمال
عجب كوكبى عرش پيرايه‌اى * كه هم آفتابى و هم سايه‌اى
بود قصر قدرت به آنسان بلند * كه كوته بود مهر را زو كمند
همايى كه در سايه‌اى كرده جاى * بود بر سر آسمان سايه‌ساى
چو خورشيد مهر سليمان تراست * زمين و فلك زير فرمان تراست
بود نغمه در كلك من بلبلى * كه دارد تمناى وصل گلى
زمانى چو گل باز كن گوش هوش * كه بلبل ز شوقت بر آرد خروش [ 329 ]
ز كلكم به هر گوشه آوازه‌اى * زمن گوش كن قصه تازه‌اى
ز شاهان دهر آشكار و نهان * سخن يادگار است و بس در جهان
سخن گر نبودى درين رهگذر * نماندى ز شاهان عالم اثر
سخن كز سياهى نشان مىدهد * زلال حياتست و جان مىدهد
دعاى مسيحا سخن بود و بس * كه مىداد جان مرده را در نفس
رسد كوه را گر صدايى به گوش * شود « 6 » ذى حيات و برآرد خروش
سخن اندرين عرصهء بىكران * پيامى است از حق به پيغمبران
نبى از سخن صاحب راز شد * در راز حق بر رخش باز شد
به صد معجزش بود اگر دسترس * از آنها يكى جاودان ماند و بس
به فرقان نگر كاندرين تنگناى * بود تا به روز قيامت به جاى
كلام آلهى سخن نازلست * سخن مايهء بخش حيات « 7 » دلست
هامش
( 1 ) - م : « طلا » ندارد ( 2 ) - م : فرستاده ( 3 ) - م : خان ( 4 ) - م : « نظم » ندارد ( 5 ) - م : ملكها دل ( 6 ) - م : شودى ( 7 ) - م : حيات و