چسان دست آن سنگدل « 1 » داشت يارا * كه خورشيد را رو بيندايد « 2 » از گل
اجل شد دلير اينچنين « 3 » هم كه ريزد * به كام مسيح « 4 » زمان زهر قاتل
انيس سلاطين جليس « 5 » خواقين * سپهر معارف جهان فضايل
مسيحا دمى كز دمش روح رفته * شدى باز در پيكر مرغ بسيمل
سمى نبى نور دين « 6 » ماه حكمت * محمد ملك ذات « 7 » قدسى شمايل
حكيمى كه سد متين علاجش * ميان حيات و اجل بوده حايل
افاضل پناهى كه آثار فيضش * شدى كمترين ذره خورشيد كامل
چو شهباز « 8 » روح بلند آشيانش * به همت فكند از جنان جهان ظل
نمودند از بهر تاريخ فوتش * به ديباچهء خاطر و صفحهء دل
حكيمان رقم « 9 » سرور اهل عالم « 10 » * افاضل پناهان ، پناه افاضل
سال « 11 » چهل و يكم از سلطنت آن خسرو سپهر رفعت ، نوروز سيچقان ئيل شنبه بيست و هفتم شهر رجب احدى و سبعين « 12 » و تسعمائة
درين سال خجسته خصال معصوم « 13 » بيگ صفوى را كه وكيل السلطنه بود با بعضى امراى در خانه به جهت تأديب مير مراد خان والى ولايت مازندران بدانجا فرستادند . چون مشار اليه « 14 » بدان حوالى رسيد ، مير مراد خان در مقام شفاعت و عجز « 15 » درآمده خوف و بيم بسيار برو مستولى گشت عرضهاى به درگاه عرش اشتباه فرستاد كه مرا چه حد و يارا كه در برابر فوجى از عساكر منصوره « 16 » در آيم . اگر مقصود شاه عاقبت محمود ولايت مازندرانست ، به هر كه عنايت فرمايند مىسپارم . شعر : « 17 »
چو شد فهم از آن « 18 » انقياد تمام * به پاداش آن شاه گردون غلام
قوى پايه كردش به طبل و علم * به او كرد تاج سعادت كرم
بنابر آن ، به دستور حكومت مازندران را به وى شفقت فرمود و او تعهد بقاياى خراج سنوات نموده در مقام ادا شد .
هامش
( 1 ) - ب ، م : سنگدل باد را
( 2 ) - ب ، م : بيندازد . ن : زو بيندازد
( 3 ) - م : غبين
( 4 ) - مز ، ب ، ن : مسيحا
( 5 ) - ن : جيس
( 6 ) - مز : نور الدين
( 7 ) - م : زاد
( 8 ) - ب ، م : شبها
( 9 ) - م : زمان
( 10 ) - م : كمالم
( 11 ) - ن : ذكر فرستادن معصوم بيگ وكيل را بر سر مراد خان والى مازندران و عجزو و اضطرار او به درگاه شاه والامكان
( 12 ) - ب : تسعين
( 13 ) - ب ، م ، ن : معصوم را كه وكيل السلطنه بود
( 14 ) - م : « مشار اليه » ندارد
( 15 ) - م : عجزه
( 16 ) - م : منصور
( 17 ) - م : « شعر » ندارد
( 18 ) - م : ازو