باقيست بدگمانى تو در حق شرف * با آنكه صد رهش به وفا آزمودهاى
اين قطعه را جهت « 1 » شاه عالم پناه فرمودند « 2 » . قطعه « 3 » :
اى شهسوار عرصهء دوران كه تا ابد * حكم تراست ابلق ايام « 4 » زير « 5 » ران
هر شام بهر توسن تو رايض فلك * جو آورد ز سنبله و كه ز كهكشان
هم رايض عدالتت از روى اقتدار * هم سايس « 6 » سياستت از عدل بيكران
بنهاد بر سرين سپهر سموس « 7 » داغ * كرده لجام بر سر گردون بدعنان
فتراك دولت تو بود دستگير من * از جور ابلق فلك و توسن زمان « 8 »
بر جان ناتوان من آزار روزگار * جايى رسيده است كه نتوان فزون از آن
از پايمال حادثهء چرخ شد سرم * يكسان به خاك تيره درين تيره خاكدان
از بس كه سنگ جور زمانم شكست بال * عنقا صفت ز ديدهء مردم شدم نهان
با آنكه گوشهگير شدم چون كمان هنوز * هر چند بر كرانه گريزم زروزگار
هستم خدنگ حادثهء چرخ را نشان * بازم كشد زمانه بدمهر در ميان
زين دامگاه دانهء آز آورم به كف * صد چشم همچو دام بود خلق « 9 » بران
مهمانى ار ز غيب رسد فى المثل مرا * شرمندگيست آنچه كشم پيش ميهمان
اخلاص من چو « 10 » هست « 11 » فزون از همه چراست * قسم « 12 » من از نوال تو كمتر ز ديگران
گر بر سرم زابر عطاى تو سايهاى * افتد كشم چو خاك رهت سر بر « 13 » آسمان
سالى چنين كه جو چو جواهر بود عزيز * وز بىكهيست قدر كه افزون ز زعفران
شد گه چنان عزيز كه يك برگ آن زهم * چون كهربا به غصب ربايند همگنان
گويند كرده است جو و كاه « 14 » سى الاغ * بىحكم بر فقير رقم ظالمى عوان
سى اسب را چگونه تواند عليق داد * شخصى كه جو بدست نيارد براى نان
اسب از چه رو به بنده سپارد كسى چو من * از كهتران ملك توام نه ز مهتران
در روز مفلسى چنين گر كسى ز جهل * قرص جوم دهد كه شود اسب را ضمان
كردم ز جور دور قناعت به نان جو * وان نيز هم به من نپسندند اين خران
سازند چون ركاب مرا پايمال ظلم * گر لطف تو گذاردم از دست چون عنان
و له ايضا فى القطعه اظهار العرض حاله : « 15 »
اى شاه « 16 » سرفراز كه در كشور وجود * بىطوق طاعتت نتوان يافت گردنى
هامش
( 1 ) - ن : به جهت
( 2 ) - ب : فرمودهاند
( 3 ) - ن : ايمان
( 4 ) - م : « قطعه » ندارد
( 5 ) - م : به زير
( 6 ) - م : سايش
( 7 ) - ن : سموش
( 8 ) - ن : امان
( 9 ) - ب ، م ، ن : حلقه را
( 10 ) - ب « چو » ندارد
( 11 ) - م : نيست
( 12 ) - م : هستم
( 13 ) - م : ز آسمان
( 14 ) - م : چو كاه شبى . ن : چو كاهى شب
( 15 ) - م ، ن : « و له ايضا فى القطعه اظهار العرض خاله » ندارد .
( 16 ) - م : شاهزاده