رفتم من از در تو و غم نيست گر رود * برگى ز بوستانى و خارى ز گلشنى
ليكن بدان قرين و زيران خود مرا * كارد زمانه از پس صد قرن چون منى
با جبرئيل دم نتوان زد ز اهرمن * با عقل كل معارضه نايد ز كودنى « 1 »
باشد مجال طير خرد را چو دم زند * در پيش نطق ناطقه از نطق الكنى
دل كى كند به گوهر كان ميل چون مرا * گنج دل از جواهر معنى است معدنى
گر خرمنى زعقد جواهر كنند عرض * پيش هماى همت من نيست ارزنى
وين خر طبيعتان ز « 2 » سر حرص مىكنند * قصد مسيح « 3 » مريم از بهر سوزنى
آرند سر ز حرص به هر كاسهاى فرو * همچون « 4 » صراحى ارچه فرازند گردنى
اغراق شاعريست غرض زين « 5 » سخن شها * ورنه كجاست كمتر و ضايعتر از منى
رباعى : « 6 »
گر مىخوانند بت پرستم هستم [ 315 ] * گويند اگر عاشق و مستم هستم
عمريست كه هر دمم به نامى خوانند * وين طرفه كه من همان كه هستم هستم
و منه فى ساقىنامه « 7 » :
عجب ماندهام زين خم نيلگون * كه صدگونه رنگ آيد از وى برون
جهان راست آيين ناراستى « 8 » * فلك زود خشم است و دير آشتى
برين باغ كش خار شد دلخراش * منه دل تماشاگر باغ باش
گذر كن ازين منزل پرستيز * تو برخيز ازو تا نگفتند « 9 » خيز
اگر رفت سرمايه كلى « 10 » ز دست * غنيمت شمر پنج روزى كه هست
چه گويى ز عمر وز ايام او * مبر با چنين كوتهى نام او
فزون چيست عمر از همه سروران * سكندر كه كم زيست از ديگران
بود كوشش ما ز روى قياس * چو پيمودن راه گاو خراس
كه گردد سحرگاه تا وقت شام * بر اول قدم شامگاهش مقام
نه بينم درين تنگنا همدمى * كه بردارد از خاطر ما غمى
دريغا ز ياران خاكى تهاد * كه رفتند ازين خاكدان همچو باد
به صحبت همه شمع مجلس فروز * چو انجم شب آورده با هم به روز
هامش
( 1 ) - م : كودكى
( 2 ) - م : كه
( 3 ) - م : مسيح و
( 4 ) - م : « همچون » ندارد
( 5 ) - م : مز ، ن : اين
( 6 ) - م : « رباعى » ندارد
( 7 ) - ن : « و منه فى ساقى نامه » ندارد
( 8 ) - مز : ناداشتى
( 9 ) - م : بگفتند
( 10 ) - م : كل