همه زمستى عشق است جوشش « 1 » باده * همه ز پردهء عشق است نغمهء طنبور
كشند رخت ملايك به خلوت تو گهى * كه انس عالم قدست كند ز خلق نفور
به فكر شعر مكن صرف نقد عمر عزيز * مگر به مدحت شاه مظفر منصور
سپهر كوكبه طهماسب آنكه در آفاق * به زرفشانى چون آفتاب شد « 2 » مشهور
بدان هوس كه مگر نعل توسن تو شود * هلال گرد خيالى ولى به غايت دور
ز شوق اگر غزلى عاشقانه عرض كنم * مكارم تو همانا كه داردم معذور
منم شكسته دلى از ديار خود مهجور * دلى ز هجر غمين و تنى زغم رنجور
ز درد دورى جانان اجل به من نزديك * چو رحم از دل يار از دلم صبورى دور
چنان ضعيف و نحيفم كه آمدست برون * ز لاغرى رگم از پوست چون رگ طنبور
نه طالعى كه پى وصل چاره انگيزم * نه طاقتى كه شوم از بلاى هجر صبور
كسى كه ميكندم منع بيخودى از عشق * جمال خود بنمايش كه داردم معذور
نظر به مردم چشمم فكن ببين روشن * كه فى الحقيقه تويى ناظر و تو بىمنظور
من اين حديث شرف بس نمىكنم گرچه * ز جرم عشق بدارم كشند چون منصور
فلك جنابا ، شاها ، به درگهت « 3 » كز قدر * پناه جمع ملوكست و سجدهگاه صدور [ 313 ]
ز دستبرد « 4 » زمانه شكايتى دارم * به عز عرض رسانم اگر دهى دستور
به پايمردى سعيم هر آنچه بود به دست * زمانه برد ز دستم به سعى نامشكور
ز خوان رزق ندادست هرگزم نانى * زمانه تا نزده سيليم به سان تنور
مرا ز سردى دى همچو بيد تن لرزان * بدوش گربه دهد چرخ پوستين سمور
چو زهر تلخ مرا كام جان ز بىنانى * ز امتلا همگى شهد قى كند زنبور
سراى بنده ز غوغاى دعوى غرما * على الدوام چو دار القضا بود پر شور
ز خويش خواهم پهلو تهى كنم چو هلال * ز بس كه گشتهام از اهل روزگار نفور
نيايم از پس ماهى برون و گر « 5 » آيم * هلالوار ز اهل زمانه گردم دور
غرض مبالغهء شاعريست زين ورنه * بود شكايت دوران ز مشرب من دور
سرم مباد اگر آورم فرو هرگر * كلاه گوشهء همت بدين متاع غرور
مرا كه جوهر ذاتيست همچو تيغ چه غم * گرم به كف چو صدف نيست لؤلؤ منثور « 6 »
اگر بريدهام از اهل روزگار اميد * ز بنده كس نبريده است روزى مقدور
هامش
( 1 ) - م : و جوشش
( 2 ) - ب : شد در جهان مشهور
( 3 ) - م : ز درگهت
( 4 ) - م : دير زمانه
( 5 ) - مز : و اگر
( 6 ) - ن : گوهر منشور