تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
اگرچه هست مرا قرض و نيست وجه كفاف * هزار شكر كه هستم به هست و نيست شكور
ز خويش رسم طمع رفع كرده‌ام در كل * كه قدر آدمى از حرف جر شود مكسور
سفيد گشت چو كافور مويم از پيرى * نهال عيشم اگر خشك شد نباشد دور
چگونه سرد نگردد دلم ز عيش جهان * چنين كه مىشنوم بوى مرگ زين كافور
چنين كه پيريم افكنده لرزه بر اعضا * عجب اگر نكند خانهء حيات قصور
اگرچه پاى كشيدم به دامن از هر شغل * اگرچه دست عمل باز داشتم ز امور
بود به ذكر دعاى تو عمر من مصروف * بود به شغل ثناى تو همتم مقصور
همه دعاى جلال تو گفته‌ام به سنين * همه خيال مديح تو كرده‌ام به شهور
پىزوال عدوى تو خوانده شب و الليل * دميده فجر به اخلاص بر تو سورهء نور
مدام تا كه در آفاق خلق عالم را * به روز عيد بود سور و شام عيد سرور
هميشه شام تو باد از قدر چون شب عيد « 1 » * هميشه روز تو نوروز تا به روز نشور
مباد بزم تو از نغمهء طرب خالى * نواى عيش تو پيوسته باد تا دم صور
و له فى الغزل « 2 » :
وقت آنست كه اقبال كند يارى ما * صبح اميد دمد از شب بيدارى ما
خندهء صبح طرب زنگ غم از دل ببرد * گريهء وصل كند باز صفا كارى ما
عرض حالم كه به عيش تو كند چون بيند * عزت خويش رقيبان تو و خوارى ما
نوبت محنت اندوه رقيب است شرف * چند باشد به غم هجر گرفتارى ما
* * *
ماييم كز ازل غم و درد آشناى ماست * ما از « 3 » براى محنت و محنت براى ماست
در « 4 » هر رهى دو كس كه به هم همسخن « 5 » روند * چون نيك گوش مىكنى آن « 6 » ماجراى ماست
ما را چو ديگران نبود جا و منزلى * شب هر كجا كه مست « 7 » فتاديم جاى ماست
ما از كجا و همدمى يار از كجا * ما را بس اين شرف كه سگش « 8 » آشناى ماست
و له « 9 » :
اى همنشين كه دوش در آن بزم بوده‌اى * زان ماه گفت و گوى مرا چون شنوده‌اى
صد بار گفته‌اى كه بگويم غمت به يار * چون وقت آن رسيد تغافل نموده‌اى
ما را به خويش هيچ گمان گناه نيست * پنهان زما مگر « 10 » سخنى گر شنوده‌اى [ 316 ]
هامش
( 1 ) - ن : مصرع را نداد ( 2 ) - ن : « فى الغزل » ندارد ( 3 ) - م : را ( 4 ) - م : وز ( 5 ) - ب : همچنين ( 6 ) - م : اين ( 7 ) - م : هست ( 8 ) - م : تارايش اين شرف سگش . ن : تارايش اين شرف بكس ( 9 ) - ن : غزل ( 10 ) - م : مكن
خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 424 | قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى / احسان اشراقى