همه روز در بوستان ارم * چو گلها شكفته بديدار هم
دريغا كه اين ديدهء خونفشان * نمىبيند اكنون از ايشان « 1 » نشان
دمى چند گفتند و خامش شدند * ز ياد حريفان فرامش شدند
يكى نيست زان غمگساران همه * من و غم كه رفتند ياران همه
به بالين چسان سر نهم خوابناك * حريفان همه كرده بالين زخاك
كند كنج تنهائيم دل هوس * ندارم سر صحبت هيچكس
ندارم سر همدمان بيش و كم * وگر راست پرسى سر خويش هم
دريغا كه پردهنشينان راز * نرفتند جايى كه آيند باز
بسا نو كه آن كهنه شد در جهان * همان كهنه پير جهان نوجوان
دلا عبرتى گير از حالشان * زمانى فرو شو در احوالشان
نماند در اين مرحله هيچكس * تفاوت بود ليك در پيش و پس
گذشته چنان بد كه گويى نبود * رود نيز آينده چون رفته زود
پس و پيش اين راه چوناند كيست * رونده اگر پيش اگر پس يكيست
زمان را دو گامى اگر واپسيم * نه بس دير ما هم بديشان رسيم
ندانيم ازين جا كجا مىرويم * چرا آمديم و چرا مىرويم ؟
دريغا كه نابرده راهى به جاى * به ناكام بايد شدن زين سراى
ندانسته راه جهان مىرويم * چنان كامديم آنچنان مىرويم
ز انديشه خون شد جگرها بسى * ولى حل نكرد اين معما كسى
كس از سر اين پرده آگه نشد * خرد را به دانش درو ره نشد
شرف تا كى از نااميدى سخن * ز اميد گوى و دلم تازه كن
سخن چند گويى ز اندوه و درد * سخن بشنو اين طنز « 2 » را در نورد
مجو غير عشق و ره عشق پوى * همه عشق را باش « 3 » و از عشق گوى
چو با عشق گردد دلت آشنا * شود از صفا جام گيتىنما
چه خوش گفت پير خرابات دوش * گرت محنتى هست جامى بنوش
بيا ساقى بزم مستان بيا * بيا قبلهء مى پرستان بيا
وزين « 4 » « 5 » مى كه مجلس بر آراستم * ولاى على ولى خواستم
و اين غزل را در حالتى كه به عالم آخرت رحلت مىفرمودهاند « 6 » گفتهاند « 7 » :
غزل « 8 » :
هامش
( 1 ) - م : ز ايشان
( 2 ) - ب : طرز
( 3 ) - م : جوى
( 4 ) - م : زين
( 5 ) - م : از اين
( 6 ) - م : مىفرمود
( 7 ) - م ، ن : گفته
( 8 ) - م : « غزل » ندارد