تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
داشتند و كتابات مشتمل بر صداقت و اصلاح ذات البين نوشته ، حاصل پيغام آنكه بهترين اوضاع آنست كه آن سلطان « 1 » سليمان شان از سر تقصيرات سلطان بايزيد در گذشته برادران با يكديگر طريق موافقت مسلوك داشته غبار فتنه از ميانه « 2 » برخيزد . پس از آن سلطان بايزيد لگد بر بخت خود زده به اغواى بعضى از شياطين مفسد از طريق صواب بيرون رفته خواست « 3 » كه به وسيلهء « 4 » دوستى پادشاه عالم پناه غدرى نمايد « 5 » و در فكر و انديشهء آن مىبود و با منافقان مثل دلوقدوز و سنان مير آخور ارادهء تخلف از موكب همايون در ميان نهاده قرا اغورلو و مصطفى يساقچى و محمود چركس كه از محرمان آن ناكس بودند غدر آن مكار برگشته روزگار را به وسيلهء حسن بيگ يوزباشى به مسامع عز و جلال رسانيدند . سلطان بايزيد از آن آگاه شد ، در همان شب آن سه كس را به قتل رسانيد « 6 » . شاه عالم پناه از اين عمل او « 7 » واقف شده « 8 » [ 301 ] مطلقا اين را به روى او نياورده همچنان در مقام شفقت و عاطفت بودند تا آنكه بعد از مدتى شاه مالك رقاب در باغ سعادت آباد سير فرموده بودند و سلطان بايزيد را همراه برده بودند . آن شيطان صفت يزيد خصلت ارادهء مكرى در خاطر آورده بود و در فكر آن عمل بود كه عرب محمد طرابزونى « 9 » كه از شيعيان و محبان بود و هم در آن اوان « 10 » كه « 11 » به مازندران به مهمى رفته آمده بود ، خود را به خدمت شاه سپهر رفعت رسانيده آهسته عرض نمود كه دو كلمه ضرورى عرضه داشت دارم و فرصت فوت مىشود . نواب كامياب قمر ركاب وعده به ديوانخانه نمود . اتفاقا سلطان بايزيد از آن مقدمه آگاه گشته چون به منزل رفت آن بيگناه را « 12 » در شب پنجشنبه بيست و يكم رجب كه همان شب قران نحسين شده او را نيز به قتل رسانيد . درين مرتبه كه شاه جم جاه « 13 » از اين « 14 » عمل شنيع او اطلاع يافت به فكر و انديشه افتاد . چون بر عالميان اثر انحراف شاه جهان از سلطان « 15 » بايزيد ظاهر و هويدا گشت ، آخر روز پنجشنبه عوام بر در خانهء او هجوم آورده آغار طعن نمودند و سنگ بر در و بام او انداختند و اگرچه اين معنى موافق رضاى شاه جم جاه نبود ، اما چون بىاختيار از آن جماعت سر زده بود و سلطان بايزيد آزرده و خايف شده ديگر محل اعتماد نبود . بنابرين ، صباح روز جمعه بيست و دوم شهر رجب المرجب سنهء مذكوره معصوم بيگ و اكثر امراى عظام به منزل او رفته او را « 16 » با چهار پسر برداشته « 17 » به قاعدهء معمول به
هامش
( 1 ) - ب ، م : « سلطان » ندارد ( 2 ) - ب : ميان ( 3 ) - ب : خواستى . ن : خواسته ( 4 ) - ن : به واسطه ( 5 ) - ب ، م ، ن : نمايند ( 6 ) - ب ، ن : رسانيدند ( 7 ) - ن : « او » ندارد ( 8 ) - ب ، م ، ن : شد ( 9 ) - ب : طربزولى ( 10 ) - م ، ن : زمان ( 11 ) - ن : كه به مهمى به مازندران رفته بود . م : كه به مازندران به مهمى رفته بودند ( 12 ) - مز ، ب : « را » ندارند . ( 13 ) - ن : عالم پناه ( 14 ) - ن : « اين » ندارد ( 15 ) - ب ، م : « از سلطان » ندارد ( 16 ) - ب ، ن : « او را » ندارد ( 17 ) - م : كه برداشته
خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 408 | قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى / احسان اشراقى