بعد از چند روز باز در همان ميدان جشن « 1 » بزرگى ترتيب داده سلطان بايزيد را مهمانى فرمودند و انواع اعزاز و [ 300 ] احترام او بجا آورده امر او مقربانش را در محل مناسب جاى داده « 2 » بعد از فراغ از اطعمه و اشربه و حلاوه ، قرب ده هزار تومان از نقد و جنس به دو شفقت فرموده به دست مبارك جيقه مرصع بر سر او زدند و او « 3 » از غايت حماقتى كه جبلى ذات او بود مطلقا زبان به عذرخواهى آن نگشود « 4 » .
بعد از آن شاه عالميان نصف از لشگريان او را متفرق ساخته مقرر كرد كه هر صد « 5 » نفر و بيشتر و كمتر به يكى از بلاد محروسه رفته و در آنجا اوقات گذرانند . از آن جمله صد نفر از آن جماعت به مشهد مقدس معلى به خدمت نواب « 6 » ابو الفتح سلطان ابراهيم ميرزا فرستادند و همچنين به به دار السلطنهء قندهار نيز جمعى را مقرر داشته روانه ساختند و خبر آمدن سلطان بايزيد و توقف او در پايهء سرير اعلى به اقطار امصار عالم منتشر شد و بعضى از ارباب شعر « 7 » تاريخها جهت آمدن او پيدا كرده ، مولانا محتشم كاشى تاريخى « 8 » در سلك نظم در آورد كه آمدن همايون پادشاه و سلطان بايزيد در آن مندرج است . نظم « 9 » :
دولت چو سر به ذروهء فتح و ظفر كشيد * وز رخ كشيد شاهد امن و امان نقاب
بر مسند سرور مكين شاه كامران « 10 » * داراى آفتاب سرير فلك جناب
تسكين دهنده فتن آخر الزمان * شويندهء رخ ظفر از گرد انقلاب
طهماسب خان ، پناه جهان شاه شه نشان * پر كاردار « 11 » نقطهء كل نقد بوتراب
از يك طرف هماى همايون كه كام دهر * جست از ركاب بوسى او گشت كامياب
از جانب دگر خلف پادشاه روم * از پاىبوس او سر خود سود بر سحاب
تاريخ آن قران طلبيدم ز عقل گفت * « بوسيد كامجوى جهان شاه را ركاب »
تاريخ اين مقارنه گردم سؤال گفت * « ماهى عجب رسيد به پابوس آفتاب »
القصه كه خواندگار « 12 » و ولدش سلطان سليم ، سنان بيگ و دوراق آقا را به رسالت جهت « 13 » فرستادن سلطان بايزيد « 14 » به درگاه عالم پناه فرستاده بودند . شاه عالم پناه در مقام درخواه گناهان « 15 » وى از سلطان سليمان شده ، على آقا آقجه سقال يوزباشى را كه از معتمدان درگاه « 16 » بود همراه سنان بيگ به رسالت نزد خوندگار وارشتى آقا را همراه دوراق آقا به ايلچيگرى نزد سلطان سليم « 17 » ارسال
هامش
( 1 ) - ب : جشنى
( 2 ) - ب : داد و
( 3 ) - ب ، م ، ن : « او » ندارد
( 4 ) - ب : نگشود و
( 5 ) - ن : يكصد
( 6 ) - ب : « نواب » ندارد
( 7 ) - م : شعرا
( 8 ) - م : تاريخ را
( 9 ) - ن : بيت . م : ندارد
( 10 ) - ن : بر مسند سرير و به زير نگين شاه
( 11 ) - ب ، ن : پركاروار
( 12 ) - م : خوندگار
( 13 ) - م ، ن : جهة
( 14 ) - م : بايزيد را
( 15 ) - مز ، ب : كنان
( 16 ) - ب ، م ، ن : « درگاه » ندارد
( 17 ) - م : سليمان