نسيان ماند « 1 » و ميمنه و ميسرهء سلطان سليم را از هم پاشيد « 2 » . اما لشكر سلطان سليم با لشكر قلب بر تيپ سلطان بايزيد حمله نمود « 3 » و سنگ تفرقه در شيشه خانهء جمعيت ايشان انداخت و ادبار نصيب سلطان بايزيد شده سرى به سلامت بيرون آورده به طرف آماسيه گريخت . چون به آنجا رسيد ، سه نفر از ملازمان خود را كشته سرهاى ايشان را با عرضه داشت [ 297 ] نزد سلطان سليمان فرستاد مضمون آنكه « 4 » اين جماعت مرا بر مخالفت تحريك نمودند و از دشمنى ناپسنديده كه باعث بر آن جهل و غرور بود از آن نادمم و اميدوارم كه جرايم اين گناهكار برگشته روزگار را به زلال عفو شسته قدم از سر ساخته متوجهء درگاه مىگردم . سلطان سليمان عرضه او را قبول نكرده بار ديگر لشگر بىمر « 5 » به دفع وى ارسال نمود . سلطان بايزيد از توجه آن سپاه آگاه گشته ، راه فرار پيش گرفت و كوچ بر كوچ به ارض روم آمد . اياز پاشا كه حاكم آن ديار بود يكى از مخصوصان خود را با تحف بسيار بر سر راه و استقبال آن شاهزادهء كثير الاختلال فرستاد . سلطان بايزيد در آن حوالى نزول نمود . بعد از چند روز اسكندر پاشا با چهل هزار سوار جرار به امر خوندگار به ايلغار رسيدند . سلطان بايزيد بالضروره احمال و اثقال خود را در آن نواحى « 6 » گذاشته از بيم جان با ده هزار كس از معتمدان راه فرار پيش گرفت . قدوز فرهاد و آق « 7 » ساق سيف الدين و ساير شجاعان جنگكنان وى را از آن معركه سالم بيرون « 8 » آوردند . اسكندر پاشا تا قاقزمان ايشان را تعاقب نمود . سلطان بايزيد بعد از طى مسالك به ايروان رسيد . حاكم آن ولايت شاه قلى سلطان استاجلو از آمدن او واقف شده مسرعى به جهت ايصال اين خبر به درگاه عالم پناه « 9 » فرستاد « 10 » .
قاصد چون به دار السلطنهء قزوين رسيد و مضمون خاطرنشين شاه عالميان شد و سلطان بايزيد پير اغلى « 11 » آقا چاوش « 12 » باشى خود را همراه نموده كتابتى نوشته بود كه التماس از كرم عام نواب شاهى آنست كه اين آواره را در پناه خود جا دهند . آن اعليحضرت حسن بيگ يوزباشى استاجلو را با يراق و اسباب بسيار واقمشه و زر و اسب و استر به استقبال سلطان بايزيد فرستاد استمالات « 13 » نوشت و فرمود كه شاهقلى سلطان از چخور سعد سلطان بايزيد را برداشته به دار السلطنهء تبريز رساند . سلطان بايزيد در هيچ محل توقف نكرده روز بروز طى منازل نموده تا خود را به دار السلطنهء تبريز رسانيد . امير غيب بيگ استاجلو كه حاكم تبريز بود به اتفاق حضرات سادات و نقبا و اشراف و كدخدايان محلات و بازار و اهل محترفه و اصناف به استقبال بيرون رفته
هامش
( 1 ) - ب ، م ، ن : مانده
( 2 ) - م : پاشيده
( 3 ) - م : نموده و
( 4 ) - مز ، ب : « آنكه » ندارد
( 5 ) - ب : « بىمر » ندارد
( 6 ) - ب : آنواحى
( 7 ) - ب ، م : آقا
( 8 ) - ن : « بيرون » ندارد
( 9 ) - ب : عالميان پناه شد
( 10 ) - ب ، م ، ن : فرستاد سلطان بايزيد پير اغلى
( 11 ) - مز : نير على
( 12 ) - ب ، م ، ن : چاوش خود را
( 13 ) - م : استمالات نامها