شاه افزود برين چار بلد . . . . . . * كاهل تاريخ چنين تخت دگر نشنودند « 1 »
به مثل هر يك از اين چار يكى عنصر بود * كه از آن چار جهانى « 2 » شه دين بنمودند « 3 »
لقب و نام از آن تخت و « 4 » سبب « 5 » گر خواهى * بر تو بگشايم « 6 » اگرچه به كسى نگشودند « 7 »
بود قزوين چو به ناپاكى مذهب « 8 » مشهور * ذكرش از صفحهء ايام از آن بزدودند
باب جنت لقبش آمد و نامش « 9 » بشنو * جعفر آباد كزو خلق خدا آسودند
سنيان همچو كتانند و شه دين مهتاب * تاب ناورده تمامى چو كتان فرسودند
سرمهء چشم جهانست از آن رو مردم * ديده بر خاك كف پاى شه دين سودند
« 10 » القصه باغ مذكور كه در غايت زيب « 11 » و زينت طرح شده بود موسوم به باغ سعادت آباد شد « 12 » چنانچه شعرا گفتند « 13 » . شعر « 14 » [ 295 ]
باب جنت كه دل از او « 15 » شادست * در باغ سعادت آبادست
و باغ مذكور قابليت « 16 » جلوس شاه همايون پيدا كرد و مادام الحيات در باب تعمير و تزيين آن قطعهء خلد برين نهايت سعى و غايت اجتهاد بذل مىفرمودند . لاجرم فضاى دلگشايش چون عرصهء بهشت پر گل و رياحين شد و هواى روح افزايش مانند نسيم ارديبهشت « 17 » فرحبخش دل غمگين گشت . از نضارت « 18 » رياض خضرت آيينش سبزهزار سپهر شرمسارى برد و از لطافت آب « 19 » عذوبت بالش چشمهء حيوان عرق خجالت بر جبين آورد . كنگرهء عمارات « 20 » دلپذيرش زبان طعن بر خورنق و سدير دراز كرده « 21 » و قصور خالى از قصورش « 22 » از هفت گنبد سپهر مستدير گوى تفوق برد و مرحومى قاضى عطاء اللّه رازى برادر قاضى محمد مذكور در يك مصرع دو تاريخ پيدا كرده در سلك نظم در آورده . نظم :
زهى قصر با رفعت شاه عالى * كه شد آستانش به كيوان مقابل
چو شه بر فرازش رود عقل گويد * كليمى گرفتست در طور منزل
هامش
( 1 ) - م ، ن : اين بيت را ندارد
( 2 ) - ب ، م ، ن : جهان
( 3 ) - ب ، م ، ن : پيمودند
( 4 ) - م : « و » ندارد
( 5 ) - ب : بعسبب . ن : سبب
( 6 ) - م ، ن : بگشايد
( 7 ) - ب ، م ، ن : نشنودند
( 8 ) - م : « مذهب » ندارد
( 9 ) - م : نامش
( 10 ) - ن : سه بيت آخر را ندارد
( 11 ) - م ، ن : « زيب » ندارد
( 12 ) - م ، ن : است
( 13 ) - م : گفتهاند
( 14 ) - ن : بيت
( 15 ) - : از آن
( 16 ) - مز ، ن : قابليه
( 17 ) - ب ، م : از بهشت
( 18 ) - ب : فصارت . م : فصاحت
( 19 ) - ن : عذوبت آبش
( 20 ) - م : عمارت
( 21 ) - ب : كرد
( 22 ) - م : تصور . ن : تصوير