يافتم رسم تسنن در وضيع و در شريف * ديدم آثار تخرج در صغار و در كبار
در مقابر پاى شسته از فقير و از غنى * در مساجد دست بسته از يمين و از يسار
در زمان چون تو شاهى دست بستن در نماز * هست كارى دست بستهاى شه عالى تبار
قاضى اين ملك نسل خالد ابن وليد * مفتى اين شهر فرزند سعيد نابكار
كشته بايد شد به تيغ شاه غازى هر دو را * هم برادر هم پدر هم « 1 » ياور و خويش و تبار
خود بفرما اى شه دانا كه اكنون اين گروه * داعى خصمند يا مولاى شاه كامكار
قتلعامى گر نباشد قتل خاصى مىتوان * خاصه از بهر رضاى حضرت پروردگار
سنيند اينها رعايايى كه باشد « 2 » قتلشان * موجب تخفيف مال و مانع خرج ديار
بلكه هر يك مبلغى از مال ديوان مىخورند * سر به سر صاحب سيور غالند و هم ادرار دار
و اين رباعى نيز از نتايج طبع او سر زده كه به جهت خواجه عبد الغنى و خواجهء بزرگ بوكايى گفته است . رباعى « 3 » :
سنى ميش است « 4 » و شيعيانند چو گرگ * داند سخن مرا چه تاجيك و چه ترك
صد لعنت حق به سنيان قزوين * بر مفلس و بر غنى و بر خرد و بزرگ
و بعضى از اشعار عاشقانهاش نيز مرقوم گشت [ 275 ]
گل همان به كه به هر حرف نيندازد گوش * ورنه درد دل مرغان چمن بسيار است
آشنايى به تو آنطور دلم مىخواهد * كاشنا را به تو بيگانه توانم ديدن
* * *
عاشق منم كه بار غم يار مىكشم * شد عمرها كه محنت اين كار مىكشم
سال « 5 » سى و دويم از فرمان فرمايى آن خسرو غازى بر سرير سلطنت و كامكارى نوروز توشقان ئيل روز دوشنبه هفدهم شهر ربيع الآخر سنهء اثنى و ستين و تسعمائة
شاه جم جاه عالميان پناه چون از گنجه كوچ فرموده ، صحراى بردع كه نمونهاى از رياض خلد برين است و شيخ گنجوى در تعريف آن سرزمين مىفرمايد . شعر : « 6 »
خوشا ملك بردع كه « 7 » اقصاى وى * نه ارديبهشت است بىگل نه دى
تموزش گل كوهسارى دهد * زمستان نسيم بهارى دهد
همه ساله ريحان او « 8 » سبز « 9 » شاخ * هميشه درو ناز و نعمت فراخ
زمينش ز بس سبزه و مشك بيد * چو باغ ارم خاصه باغ سفيد
علفزار مرغان اين كشور اوست * اگر شير مرغت ببايد دروست « 10 »
هامش
( 1 ) - ب ، م : هميار همخويش و تبار
( 2 ) - ب ، م : باشد موجب
( 3 ) - م : ندارد
( 4 ) - ب : اند
( 5 ) - م : « سال سى و دوم . . . اننى و ستين و تسعمائه » ندارد
( 6 ) - ن : بيت
( 7 ) - م : به
( 8 ) - م : « همه ساله ريحان او سبز » ندارد
( 9 ) - ب : سرو
( 10 ) - ن : اين بيت را ندارد