ايشان را كشته بود ؛ آن جماعت « 1 » به قصاص خون پدر و برادر القاس « 2 » را از قلعه انداختند و به ميامن دولت روز افزون پادشاه ربع مسكون به بهترين صورتى اين فتنه فرو نشست لاجرم « وضع نيك « 3 » » تاريخ گرديد . شعر « 4 » :
چيست دنيا سراى آفت و شر * خانه محنت و مكان ضرر
نيست در وى وفا و يارى يار * ديده و آزمودهاى بسيار
مقارن اين ايام شاهزاده بهرام ميرزا در وقتى كه او را به استقبال به امرا « 5 » فرستاده بودند ، در آن راه مريض گشته او را به محفه به اردوى همايون آوردند . بعد از چند روز در ييلاق جغتو نغتو در شب جمعه نوزدهم شهر رمضان سنهء مذكوره از دار حزين به خلد برين شتافت * و جنازهء محفوف « 6 » به رحمت بىاندازهاش « 7 » را به مشهد معلى مصحوب مرحومى مير راستى « 8 » محتسب - الممالك و قرا خليفهء شاملو و بعضى از ملازمان * او فرستاده در آن آستانه در گنبدى كه در پس پشت روضهء « 9 » متبركه سپهر منزلت است دفن كردند . ولادت شريفش در سنهء ثلث و عشرين و تسعمائة ، مدت عمر « 10 » شريفش سى و سه سال . در تاريخ « 11 » واقعهء هايلهء نواب ميرزايى گفتهاند :
شعر « 12 »
ميرزا بهرام جم قدرى كه در روز مصاف * بر كف از لاسيف الا ذو الفقارش بود سيف
سوى جنت شد ازين دير فنا تا در كشد * باده كوثر ز دست شاه مردان بهر كيف
شد خجل از روى او رضوان ز نعمتهاى خويش * منفعل گردد بلى درويش چون شه گشت ضيف
قدسيان گفتند با افغان پى تاريخ او * « حيف از بهرام ميرزاى حسينى حيف حيف »
از حكيم عماد الدين محمود شيرازى كه افضل حكماى زمان در علم و عمل بود استماع افتاد كه نواب ميرزايى تغمده « 13 » اللّه به غفرانه راحمى مطبقه چنانچه همه كس را مىباشد طارى « 14 » شد و آن حضرت گاه به خوردن « 15 » برش و گاهى به افيون مداومت داشتند . آخر حكما صلاح در آن ديدند كه ايشان را افيون ندهند « 16 » همچنين برشى بدهند كه فاد زهر « 17 » و جدوار « 18 » و فلفل و زعفران و فرفيون عاقرقرها در آن باشد چه در وقت بيمارى ترياكى مزاج معتاد از طريقهء طبيعت بيرون آمده عروض مرض ايشان را از قبيل « 19 » آنست كه اصحا « 20 » را عارض شود پس تفاوتى
هامش
( 1 ) - ن : جماعة
( 2 ) - ن : القاس
( 3 ) - ن : بيك
( 4 ) - ن : بيت
( 5 ) - ن : امرا فرستاده
( 6 ) - ن : « محفوف » ندارد
( 7 ) - ب ، م : اندازش
( 8 ) - ن : ميرزايى
( 9 ) - م ، ن : رضيه
( 10 ) - م ، ن : عمرش
( 11 ) - م ، ن : در واقعه
( 12 ) - ن : بيت
( 13 ) - ن : نعمدة اللّه
( 14 ) - م : ظاهر مىشد . ب : ظاهرى شد
( 15 ) - م : به خوردن و گاهى افيون . ن : به خوردن كوكنار
( 16 ) - م : بدهند
( 17 ) - م ، ن قادر زهر .
( 18 ) - م : وجدار
( 19 ) - ن : قبل
( 20 ) - م ، ن : اصحاب