مذكوره به عزم يورش ولايت غرجستان در النگ كهدستان نزول نمود . پس از اجتماع سپاه و تكميل يراق ، دلاوران رزمخواه به سوى مقصد نهضت نمود و در ييلاق آق گنبد كه داخل ولايت غرجستان است به ايشان رسيد . بيرام « 1 » اوغلن خالى الذهن كه محمد خان « 2 » به نفس خويش « 3 » در ميان لشگر است « 4 » قدم استوار داشته با مردم بسيار از پياده و سوار در قلهء جبال صف قتال بيار است .
در آن اثنا ، حسن بيگ ميراب كه چرخچى محمد خان بود به ازبكان حمله كرده بيرام « 5 » * اوغلن « 6 » را پاى « 7 » از جا رفته فرار نمود . تكلويان ايشان را تعاقب نموده جمعى كثير را گرفتند . جناب خانى به امداد سبحانى به صوب قلعهء اشبار « 8 » كه متعلقان بيرام « 9 » اوغلن « 10 » در آن حصار مىبودند توجه نمود . چون ظاهر آن حصار مقر غازيان جلادت شعار گرديد ، * يقين محمد خان گشت كه گرفتن آن قلعه به جنگ ميسر نمىشود به هرات معاودت نمود * . و هم درين سال به دار السلطنهء هرات خبر رسيد كه حق نظر اوغلن با جمعى از ازبكان نامى و دزدان حرامى از آب آمويه عبور كرده متوجه اين « 11 » ولايتاند . محمد خان شرف الدين اغلى ويس سلطان را كه « 12 » از اقرباى وى بود و به شجاعت موصوف ، با جمعى از غازيان به مدد قزاق سلطان كه در آن اوان در ولايت باخرز حاكم بود روان گردانيد . چون ويس سلطان و قزاق سلطان به يكديگر ملحق شدند ، لواى توجه به دفع ازبكان برافراشتند در حوالى پل خاتون به ازبكان رسيده ، حق نظر اوغلن « 13 » چون از توجه غازيان آگاه گرديد متوجه جدال و قتال گشت . قزاق سلطان تفنگچيان را در صف قتال باز داشت و خود از عقب ايشان متوجه گشت . تفنگچيان به يك دفعه تفنگ انداختند و غازيان حمله نموده اسب تاختند . حق نظر اوغلن « 14 » تاب نياورده راه فرار پيش گرفت و تكلويان ايشان را تعاقب كرده قرب نهصد نفر از ايشان [ 246 ] به قتل آورده * به هرات معاودت نمودند .
و هم درين سال اسكندر پاشا كه حاكم قلعهء وان بود به تحريك حسن بيگ محمودى كرد لشكر اكراد را جمع كرده « 15 » بر سر حاجى بيگ دنبلى كه در قصبهء « 16 » خوى بود آمد . حاجى بيگ به واسطهء قلت اعوان و انصار در ديوار بست « 17 » آغاز جنگ كرده آخر زوجهء او كه همشيرهء حسن بيگ محمودى « 18 » بود دروازه بر روى برادر خود باز كرده آن جماعت « 19 » بر خوى استيلا يافتند و اسكندر پاشا حاجى بيگ و جمعى كثير از رعاياى خوى « 20 » را به اتفاق حسن بيگ به قتل آوردند و اسكندر پاشا به وان معاودت نمود .
هامش
( 1 ) - مز ، ب : بيرم
( 2 ) - ب ، م ، ن : محمود خان
( 3 ) - م ، ن : خيس . م : حبش
( 4 ) - مز ، ب : لشگرست
( 5 ) - مر ، ب : بيرم
( 6 ) - ن : اغلن
( 7 ) - ن : پاى ثبات از جاى رفته
( 8 ) - ب ، ن : ايثار . م انيار
( 9 ) - مز ، ب ، ن : بيرم
( 10 ) - ن : اغلن
( 11 ) - ن : م : « اين » ندارد
( 12 ) - م : و قزاق و سلطان به يكديگر ملحق شدند
( 13 ) - ن : اغلن
( 14 ) - ن : اغلن
( 15 ) - م : آورده
( 16 ) - ن : قلعه
( 17 ) - ن : و ديواره بست
( 18 ) - م ، ن : محمودى كرد
( 19 ) - ن : بر آن جماعة استيلا يافتند
( 20 ) - م : خاى