خايف و هراسان شدند و « 1 » امرا و ساير غازيان در منزل اشكنبر « 2 » به اردوى نصرت اثر ملحق شدند و چون امراى خوزستان و فارس و كرمان و عراق نرسيده بودند « 3 » ، به مصلحت آنكه « 4 » ايشان جمع شوند ، صلاح در رفتن به محاربهء خواندگار « 5 » نديدند و به رودخانهء اهر « 6 » فرمودند « 7 » چه شاه جم جاه بارها حساب كرده بود كه خواندگار تخمينا سيصد هزار سوار جنگى سواى قلغچى « 8 » دارد و اگر هر كدام يك قلغچى « 9 » همراه داشته باشند ، ششصد هزار آدم مىشوند و در لشكر ايشان سواى پنكچرى پياده نمىباشد و اگر هر كدام يك رأس الاغ « 10 » داشته باشند ، ششصد هزار الاغ مىشود . « 11 » هر الاغى را شب دومن جو دوازده خروار « 12 » صد منى جو مىشود و ششصد هزار نفر آدمى را هر كدام نيم من « 13 » آذوقه « 14 » سه هزار خروار مىشود چنانچه « 15 » هر شب پانزده هزار خروار غلهء صد منى اجناس صرف بايد « 16 » شد . بنابراين « 17 » چون قبل ازين كه خواندگار به سيواس آمد قرار يافت كه سه هفته توقف نمايد كه « 18 » شتران را روغن بمالند ، خاقان عالميان كدخدايان و رعاياى هر محل را طلبيده امر فرمودند كه غلهء شما را اگر غازيان « 19 » نخورانيد « 20 » لشكر خواندگار خواهند « 21 » خورانيد . اولى آنكه لشگر ظفر اثر خورانند « 22 » . اگر چيزى بماند آتش زنند « 23 » و در عوض سه ساله مال و معاش معاف باشد . از اين تدبير شاه جم جاه را به خاطر رسيد كه در سر كار خواندگار يكصد و پنجاه هزار خروار صد منى عليق « 24 » نزول باشد و يكصد و پنجاه هزار خروار صدمنى عليق و آذوقه دواب و لشگر ايشان « 25 » باشد و اين سيصد هزار خروار صد منى آذوقه را پانصد هزار نفر شتر مىبايد سواى شترى كه يراق « 26 » و اسباب جنگ و توپخانه و ساير اسباب بر مىدارد و بر تقدير وقوع اين پانصد هزار شتر كه در سر كار « 27 » خوندگار و لشكرى مجموع آذوقه بيست روزه « 28 » ايشان مىشود هرگاه كه همه جا سوخته و خورده شده باشد به غير از بازگشتن چه علاج دارند و آذوقه بيست روزه را كه خورده باشند چه خواهند كرد و زر چه فايده ايشان مىكند .
هامش
( 1 ) - ن : « و » ندارد
( 2 ) - ن : استكبر
( 3 ) - ن : بودند كه
( 4 ) - م : « آنكه » ندارد
( 5 ) - ن : خوندگار
( 6 ) - ن : اسر
( 7 ) - ن : فرودآمدفد
( 8 ) - ن : قلقچى
( 9 ) - ن : قلقچى
( 10 ) - ن : اولاغ
( 11 ) - ن : مىشوند و
( 12 ) - م : خراور
( 13 ) - مز ، ب ، م : نيمن
( 14 ) - م ، ن : « آذوقه » ندارد
( 15 ) - ن : « چنانچه هر شب . . . تا ذو القدر را پادشاهى داده » ندارد
( 16 ) - م : مىبايد
( 17 ) - ب : برين
( 18 ) - م : « كه » ندارد
( 19 ) - مز ، ن : غازيان را
( 20 ) - ب ، ن : نخورانند اگر
( 21 ) - ب : خواهد
( 22 ) - م : خوارنند
( 23 ) - م : بزنند
( 24 ) - ب ، م : عليق و آذوقه
( 25 ) - م : لشگريان
( 26 ) - م : اسباب و يراق
( 27 ) - م : ندارد
( 28 ) - ب : روز