كر عبور كرده در روز سه شنبه بيست و سوم شهر شعيان سنهء مذكوره در دولتخانهء مباركهء تبريز كه در صاحب آباد است نزول اجلال فرموده و در آنجا غوررسى « 1 » ملازمان القاس « 2 » ميرزا كرده از هر كه آثار مخالفت و كفران نعمت ظاهر شده بود به سياست رسيد و آن سال قشلاق در تبريز دست داد .
هم درين سال دردى داود « 3 » كه از قبل سلطان سليم پادشاه روم حاكم پاسين بود ، با جمعى كثير از روميان شبيخون بر سر قايتمس « 4 » بيگ خنسلو « 5 » كه در الشگرد بود آورده غازيان اكثر به خواب رفته متفرق بودند كه بىخبر ايلغار روميان بر سر ايشان چون خواب گران تاخت آورد « 6 » و قرب صد نفر از مردم الپاوت « 7 » به قتل رسانيدند . قايتمس بيگ و الو خان « 8 » بيگ سعدلو خود را به معركه انداختند و حرب عظيم واقع شد « 9 » و فيه قليل به چنان لشكر كثير غلبه كرده قرب سيصد نفر از روميه به قتل آوردند و سرهاى ايشان را در تبريز به درگاه عالم پناه فرستادند .
گفتار محاربهء ولى سلطان يلكلوى ذو القدر با امراى كردستان
درين سال امراى كردستان به فرمان پادشاه روم سلطان سليمان قرب پنجهزار سوار به ارومى « 10 » آمدند . ولى سلطان كه از جانب پادشاه عالميان حاكم آن ديار بود ، با سيصد سوار جرار از حصار بدر آمده از كثرت سپاه « 11 » كردان نه انديشيد و تيغ تيز از نيام كشيده بر قلب سپاه كردان تاخته در حملهء اول جمعى را بر خاك خذلان انداخت . امراى كرد چون دستبرد يكلو « 12 » سلطان را مشاهده كردند خوفى تمام بر ضمير ايشان مستولى شده « 13 » به جانب ديار خود فرار نمودند . ولى سلطان از دنبال آن قوم بد فعال روان شده جمعى كثير از كردان كه به نهب و غارت حوالى الكاى مذكور مشغول بودند به قتل آورده سرهاى ايشان را به درگاه عالم پناه فرستاد وصيت شجاعت و دلاورى و تهور و مردانگى وى انتشار تمام يافت . و هم درين سال حسن بيگ * ولد دلو سلطان روملو به رسالت نزد « 14 » نظام الملك پادشاه هنددكن رفت . و هم درين سال آقا محمد بن آقا رستم روزافزون از جهان بوقلمون به داربقا « 15 » رحلت كرد . « 16 » وى « 17 » به غايت كريم و خير بود * مدرسهاى در نجف اشرف و رباط الهاك در راه مشهد منوره از مآثر مبرات « 18 » اوست .
ذكر « 19 » آمدن برهان شروانى بدان ولايت و محاربهء شاهزادهء عالميان اسمعيل ميرزا با آن بىسعادت
چون شاه جم جاه خاطر از ممر ولايت مسطور « 20 » جمع ساخته به دار السلطنهء تبريز آمد ،
هامش
( 1 ) - ب : غورسى
( 2 ) - ن : القاص
( 3 ) - م ، ن : دردى داد
( 4 ) - ن : قاتيمش
( 5 ) - م : خبلو
( 6 ) - م : كرده
( 7 ) - ب ، ن : الپادت
( 8 ) - م : الوجان
( 9 ) - ن : شكست دادن ولى سلطان امراى بد نهاد اكراد را و فرستادن سر ايشان به درگاه شاه زمان
( 10 ) - م : اردوى
( 11 ) - ن : سپاه نانديشيد
( 12 ) - ب ، م : ايلكلو سلطان . ن : ولى سلطان
( 13 ) - م : شده چون
( 14 ) - ن : « نزد » ندارد
( 15 ) - ن : دار البقا
( 16 ) - م ، ن : نمود
( 17 ) - ن : مرد كريم
( 18 ) - ن : ميراث
( 19 ) - م ، ن : عنوان ندارد
( 20 ) - م ، ن : « مسطور » ندارد