قورچيان شاملو را كه حراست آن ضلع « 1 » بديشان متعلق بود بالا كشيدند . قورچيان تيغها بيرون آورده مانند بلاى ناگهانى بر سر مخالفان ريختند . مهتر دولتيار را با جميع مردمى كه در قلعه بودند دستگير كرده به درگاه شاه جهان پناه آوردند پادشاه جمجاه چون نظرش بر دولتيار نابكار افتاد اشارت كرده قورچيان قتال ، كوتوال قلعهء روح او را از قلعهء بدنش اخراج فرموده سر پر شر او را بر سر نيزه كرده دل « 2 » بىاعتبار ارباب خذلان را به همگنان نمودند . پس حكم به تخريب قلعه واقع شد و شاه قلى خليفه مهردار « 3 » و حسين جان « 4 » سلطان روملو از دربند گذشته بلاد قياق « 5 » را تاخته نهب و غارت بسيار نمودند و از آنجا سالما غانما به اردوى معلى معاودت فرمودند .
ذكر « 6 » فتح قلعهء دربند به تاييد و استغانت خالق بيچون و چند
سابقا ذكر رفت كه القاس ميرزا تاج انداخته به روم رفت . اين خبر چون به پايهء سرير اعلى رسيد ، امر جهانمظاع شرف صدور يافت كه بهرام ميرزا و عبداله « 7 » خان و ساير سلطانان به امرا ملحق گشته قلعهء دربند را احاطه نمايند . امرا امتثالا الامره الاعلى ، قلعه را در ميان گرفته كهنه شاهوردى « 8 » كه كوتوال قلعه بود حصار را مضبوط گردانيد . فرمان شد كه نقبچيان « 9 » آهنين چنگ به كندن نقب پردازند « 10 » و توبچيان به انداختن توپ « 11 » مشغولى نمايند . چون دو سه ماه برين منوال گذرانيدند « 12 » بالاخره بروج آن را ويران ساخته بارو را مانند غربال سوراخ سوراخ گردانيدند . كهنه شاهوردى « 13 » قاصدى به درگاه شاهى فرستاده امان طلبيد . شاه انجم سپاه جرايم او را عفو فرموده از سر كردههاى او درگذشت .
كهنه شاهوردى « 14 » به اتفاق خان بيگى خانم والدهء القاس « 15 » بيرون آمده امان يافتند . * در آن اوقات « 16 » حاكم قلعهء سلوط مسيح شروانى [ 235 ] كمر خدمتكارى بر ميان بسته به درگاه آمده قلعه را تسليم نمود . چون تمامى ولايت شروان با قهستان بار ديگر به تصرف اولياى دولت قاهره در آمد ، شاه جم جاه ايالت « 17 » و دارايى « 18 » آن را به شاهزاده ، ظفر لوا اسمعيل ميرزا شفقت فرمود . « 19 » گوگجه سلطان قاجار را كه از امراى روزگار ديده بود به للگى « 20 » تعيين فرموده « 21 » ديگر امراى تابين تعيين نمود « 22 » والكا به جهت « 23 » ايشان مقرر شد و زر شاهلق كه مبلغى كلى مىشد و داخل دفاتر بود به عجزهء آنجا تصدق فرمودند و خود به نفس همايون علم عزيمت به جانب دار السلطنهء تبريز برافراخت و در اوايل پاييز از آب
هامش
( 1 ) - ن : آنقلع
( 2 ) - م : ذل
( 3 ) - ن : و مهر
( 4 ) - ن : حسينخان
( 5 ) - ن : قباق
( 6 ) - ن : بدست در آمدن قلعر دربند بار ديگر به توفيق كردگار داور
( 7 ) - م ، ن : عبيد اللّه
( 8 ) - ن : شاهويردى
( 9 ) - ب ، م ، ن : تفنگچيان
( 10 ) - ب ، ن : بپردازند
( 11 ) - م : باب
( 12 ) - ن : كردند
( 13 ) - ن : شاهويردى
( 14 ) - ن : شاهويردى
( 15 ) - ن : القاص
( 16 ) - ن : اوان
( 17 ) - ن : لايت
( 18 ) - ن : داراى
( 19 ) - ن : نموده
( 20 ) - ن : للگى
( 21 ) - ب ، م ، ن : فرموده و
( 22 ) - ب ، م : نموده الكا . ن : فرموده الكا
( 23 ) - ن : به جهة