در ساحت ضماير ايشان مىافراخت و چون قريب به بارگاه خلافت پناه « 1 » رسيد از سمند خوش رفتار فرود آمده به مرافقت شاهزاده سام ميرزا و بهرام ميرزا به جانب بارگاه شاه توجه نمود « 2 » و چون پادشاه همايون از دور مشاهدهء پادشاه ربع مسكون گشت « 3 » ، از درون خرگاه كه محل جلوس آن حضرت بود برخاسته از پى تعظيم قريب به سر طناب پيش آمدند و آن دو پادشاه عاليجاه يكديگر را تنگ در بر گرفتند « 4 » و با هم معانقه كرده به اتفاق به درون اتاق « 5 » رفته حضرت همايون پادشاه را به خود متصل نشانيدند . « 6 » حضرت همايون پادشاه صادق الاعتقاد مضمون اين رباعى كه « 7 » از نتايج طبع و قادش « 8 » سر زده بود به زبان حال ادا نمود . رباعى : « 9 »
اى شاه جهان چو آسمان سايهء تست * اين دست ولايتست كه سرمايه تست
شاهان جهان جمله هما مىطلبند * بنگر كه هما چگونه در سايهء تست
و از جملهء پيشكش و هداياى او يك قطعه الماس بود به وزن چهار مثقال و چهار دانگ .
بعد از يكچند روز * « 10 » از وصول ، پادشاه عالمافروز واجب التكريم جشنى بس عظيم و صحبتى پر نعيم « 11 » ترتيب داده نواب همايون را طلب داشته در اعزاز و احترام وى چيزى « 12 » فوت و فرو گذاشت نكردند « 13 » و لواى « 14 » الطاف و اعطاف برافراشتند و امرا و مقربانش را در محل مناسب نشانده و « 15 » به شرف ادراك صحبت جنت رتبت سمت تشريف ارزانى فرموده ، آنگاه از اسباب صحبت و طوى از اشربهء
هامش
( 1 ) - ن : شاهى رسيده
( 2 ) - م ، ن : نموده چون
( 3 ) - ن : كرد
( 4 ) - م ، ن : گرفته
( 5 ) - ن : اوتاق
( 6 ) - م ، ن : نشايند
( 7 ) - ن : « كه » ندارد
( 8 ) - ن : قادرش
( 9 ) - م : « رباعى » ندارد
( 10 ) - م ، ن : روزى
( 11 ) - ب ، م : نعم
( 12 ) - م ، ن : « چيزى » ندارد
( 13 ) - م ، ن : نكرده
( 14 ) - ن : و لواى
( 15 ) - ب ، ن : « و » ندارد
با خطى غير از خط متن در حاشيه آمده است :
« مشهور است كه اين چند بيت را نيز گفته :خسروا عمريست تا عنقاى عالى همتم * قلهء كوه قناعت را نشيمن كرده استروزگار سفله را گندم نماى جو فروش * طوطى طبع مرا قانع به ارزن كرده استدشمنم شيريست عمرى پشت بر من كرده بود * حالى از كين و عداوت روى بر من كرده استالتماس از شاه اين دارم كه با من آن كند * آنچه با سلمان على در دشت ازرن كرده استروزگار سفله دونان را پرستش مىكند * ز آن سبب انگشت كوچك صاحب انگشتر استهم سيادت در نسب هم پادشاهى در حسب * كو سليمان تا در انگشتت كند انگشترىتا سايه مباركت افتاد بر سرم * دولت غلام من شد و اقبال چاكرمشد سالها كه از بر من رفته بود بخت * از دولت رجال تو باز آمد از درميادگارى عليقلى اردبيلى »