شيخ يك درس از « 1 » شرح تجريد پيش مير گذرانيد و در هفته ديگر كه مقرر بود كه مير درس فقه بخواند وى تمارض كرده درس نخواند . مير از مرض آتشك به غايت محترز بوده « 2 » چنانچه از جميع مردم محترز بوده متنفر مىشد و دست به دست هيچ فردى « 3 » از افراد انسانى نمىرسانيد و به ملاحظهء آنكه مبادا آتشك داشته باشد و هر كه خواستى كه ملازم وى شود از وى « 4 » مىپرسيد كه هرگز بيمار شدهاى جائيت درد مىكند . اگر آن شخص گفتى كه روزى جايم « 5 » درد مىكرده ديگر به او حرف نزدى و او را بيرون كردى . و اگر گاهى ارادهء مصافحه با وى « 6 » اكابر و اهالى كردى ، دست در آستين كشيده در زير آستين مصافحه كردى و اگر كسى خواستى متعينان را « 7 » در نظر او ساقط گرداند به مجرد اسناد « 8 » آن نظر ديگر فايده نداشتى و به وقوع و عدم وقوع التفات نكردى و يكى از شعرا در مدح مير گفته شعر « 9 » :
آن مير كه پوشيده ز وسواس لباس * و ز آتشكش مدام بيم است و هراس
وسواس نداشت دست از دامن او [ 216 ] * هر چند كه او بشست دست از وسواس
در مرتبهء ثانى كه مجتهد الزمانى شيخ على رحمة اللّه از عراق عرب متوجه پايهء سرير خلافت مصير گشت « 10 » آن حضرت منصب صدارت داشت و مجتهد « 11 » الاوانى از استماع حكايت در باب عدم تقيد مير از شرع اقدس و افساد بعضى از اشرار در باب تجهيلات « 12 » كه مير او را مىكرد از طرفين در مقام عداوت در آمده مبانى نزاع استحكام يافته بود كه مطلقا صلاح را در آن مدخل نبود . آخر الامر منجر « 13 » به فضيحت شده تا آنكه روزى در مجلس خلد آيين ، ميانهء شيخ و مير مباحثه و مناظره به ميان آمده ، آخر « 14 » بحث به خشونت منقضى شد . شاه عالم پناه منحرف گشته بر سر آن مباحله ، ميررا از صدارت عزل كرده چند روزى مير در اردوى همايون به سر برده به جانب شيراز روان شد و در آن « 15 » اوان رحلت نمود . از جمله مصنفاتش ، حاشيه حكمت العين ، و حاشيهء اشارات ، اثبات واجب ، اخلاق منصورى كفايهء « 16 » منصورى در حساب « 17 » ، محاكمات ، حاشيهء زورا ، مشارق « 18 » ، حاشيه تجريد ، تفسير سورهء هل اتى ، مرات الحقايق ، صفير در هيأت ، لوامع هيأت ، رياض رضوان ، ايمان الايمان در علم كلام « 19 » ، دليل هدى ايضا * ، و هم درين سال مرحومى مولانا محمد ابو طالب به جوار رحمت ايزدى پيوست . وى در اوايل حال با مولانا جلال الدين محمد دوانى مباحثه نموده بعد از آن مدتى در
هامش
( 1 ) - ن : پيش مير گذرانيد و هفته ديگر كه مقرر بود
( 2 ) - ب ، م ، ن : بوده متنفر مىشد
( 3 ) - ن : مردى و فردى
( 4 ) - ب ، م : از او
( 5 ) - ن : جانم
( 6 ) - ن : « وى » ندارد
( 7 ) - ن : كه متعينان سقان را . م : كه منصاترا
( 8 ) - م ، ن : استاد
( 9 ) - ن : بيت
( 10 ) - ن : گشته
( 11 ) - ن : مجتهدين
( 12 ) - ن : محيلات
( 13 ) - ب : مسخر
( 14 ) - ن : » آخر » ندارد
( 15 ) - مز ، ب : « آن » ندارد
( 16 ) - ن : و كفايه
( 17 ) - م : درخسات . ب ، ن : در حسنات
( 18 ) - ن : « مشارق » ندارد
( 19 ) - م ، ن : علم الكلام