اقران و امثال ممتاز بود ، با شاه « 1 » قوام الدين در مقام خطاب و سؤال درآمده از وى پرسيد كه شما درويشيد يا پادشاه . مشار اليه در جواب گفت من درويشم . قاضى فرمودند كه سبب ساختن قلعه و جمع آوردن جبه « 2 » و جوشن چيست . وى سكوت « 3 » اختيار فرمود . قاضى گفت درويش در سفك دماء « 4 » مؤمنين آن چنين « 5 » مىبود كه مردم ، عبيد ازبك و قاسم جلاد را فراموش كردند و اسامى كشتگان را كه « 6 » به تيغ ظلم او به قتل آمده بودند تعداد نمود . چون به مولانا اميدى شاعر رسيد منكر شد .
شاه دين پناه به تكلم درآمده فرمود « 7 » اگر شما او را به قتل نمى « 8 » آورديد چرا املاكش « 9 » متصرف مىشدى . درين اثنا ، اهل مجلس به روى او « 10 » آمده هركس حكايتى گفت و مير فيضى معرف اردوى همايون به دو گفت كه ترا چه حد كه بر پسر « 11 » سيد محمد كمونه تقديم نمايى . شاه جم جاه فرمود كه راست مىگويد . او را از مجلس برخيزانيده ، حكم متاع به گرفتنش صادر شد . چون شب درآمد ، باز شاه سعادتمند او را حاضر گردانيده در مقام بعضى « 12 » تحقيقات از اعمال و ارادات « 13 » ناصواب وى درآمدند و بر سر تحقيق قتل مولانا اميدى آتش غضب شاهى در حركت آمده فرمودند كه مشعل بر محاسن او داشتند « 14 » . آنگاه مشار اليه به گفتن كلمهء مباركهء يا على تلفظ نموده شاه جم جاه پس از استماع اين اسم مبارك فرمود كه مشعل را برداشته ديگر مزاحمش نشوند و او خود را به خانهء قاضى جهان انداخته ، چند مدت در آنجا مىبود . پس از آن او را به قلعه النجق فرستادند و در آنجا [ 198 ] فوت شد . اين رباعى بعد از واقعه مشعل از طبع او سر زده ، « 15 » رباعى « 16 » :
فرياد و فغان كه مذهب و كيش نماند * وز جور فلك غنى و درويش نماند
تا آتش قهر روى زردم را سوخت * از ريش به روى من به جز ريش نماند
و در اوايل رجب سنهء مذكوره هواى قزوين از غبار سم سمند پادشاه دين پناه عنبر « 17 » آگين گشت و چند روز در آنجا به كامرانى گذرانيد و در روزى كه آفتاب به برج دلو تحويل نمود * عازم تبريز گشتند و در منتصف « 18 » شعبان نزول اجلال در آنجا واقع شده ، بقيهء زمستان در آن صوب به آخر رسيد .
هامش
( 1 ) - ن : پادشاه
( 2 ) - م ، ن : فرش و جبه
( 3 ) - ن : سكوة
( 4 ) - مز ، ب : دماى
( 5 ) - ن : اين چنين
( 6 ) - ب : « كه » ندارد
( 7 ) - م : فرمود كه شما او را اگر . ن : فرمود كه شما او را به قتل چرا در مىآوريد
( 8 ) - ن : به قتل چرا در مىآوريد
( 9 ) - م : املاكش را
( 10 ) - ن : « او » ندارد
( 11 ) - ب ، م ، ن : بستر
( 12 ) - ن : بعضى از
( 13 ) - ن : ارادت
( 14 ) - ن : بدارند
( 15 ) - ن : سرزد
( 16 ) - ن : بيت
( 17 ) - ب : اغبر
( 18 ) - ب : منصف