تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
روبهى كز كجى و غمازى * چرخ را داده از حيل بازى
غازى خان چون به بغداد رسيد ، ابراهيم پاشا را به آمدن ترغيب و تحريض نمود و خاطر نشان كرد كه سام ميرزا ياغى شده ، شما در ممالك جار بزنند كه خوندگار ملك شاه اسمعيل را « 1 » به سام ميرزا داد ، و او را پسر خواند ، من او را پيش خوندگار مىآورم ، شما به عراق رويد « 2 » . خوندگار با وجود اينكه بغداد را گرفته بود باز بدين محقر ولايات طمع كرده مىآيد . شاه جم جاه در تبريز بود كه اين خبر رسيد كه خوندگار بدكار آمد « 3 » . اين ابيات بر زبان الهام بيان جارى شد . بيت :
شنيدم كه در روزگار قديم * شدى سنگ در دست ابدال سيم
مپندار كين قول اندك كسيست * چو قانع شدى سيم و سنگت يكيست
گدا را كند يك درم سيم سير * فريدون به ملك عجم نيم سير
بالاخره سيد عبد اللّه لاله را از جانب تاجلو بيگم و مير شاهسوار كرد « 4 » از جانب منتشا سلطان به رسالت نزد ابراهيم پاشا فرستادند كه شايد در ميانه صلحى وافع شود . ابراهيم پاشا مرد ترياكى بود ، محلى كه نشاء « 5 » داشته مىگفته « 6 » كه خوندگار منم ، هرچه مىخواهم مىكنم . خوندگار در دست منست . اگر مىخواهم مىگشايم و اگر مىخواهم مىبندم ، و در عدم نشأ « 7 » مىگفته كه من چه كاره‌ام ، من مرد « 8 » غلامى عاجز « 9 » فقيرم ، از دست من چه كار مىآيد ، امر امر خوندگارست . ابراهيم پاشا كتابتى به تهديد نوشته فرستاده بود ، در اوجان به شاه عالميان رسيد . از اوجان كوچ كرده ، متوجه سلطانيه شدند « 10 » ، و خواندگار به در جرين آمده بود از سلطانيه بيشتر امير سلطان و چراغ سلطان استاجلو به قراولى به جانب معسكر خوندگار فرستاده ، ايشان در قريه دمهء در جزين به اردوى خوندگار رسيدند ، روميان بر ايشان « 11 » تاخته ، امرا با آن جماعت محاربه كرده « 12 » ، بسيارى از روميان را از پاى در آورده ، سرهاى ايشان را به درگاه گيتى پناه آوردند « 13 » ، و از نامردى كه روميان را بود ، غازيان را تعاقب نكرده ، خواندگار چون آگاه شد كه فوجى از سپاه قزل‌باش اين قسم دست بردى كرده ، بر خاطر او گران آمده ، امرا و لشكر خود را توبيخ نمود ، كه دويست نفر از قزل‌باش را جواب نتوانستيد « 14 » داد [ 173 ] پس چگونه پادشاه
هامش
( 1 ) - ن : « را » ندارد ( 2 ) - م ، ن : برويد ( 3 ) - م : « آمد » ندارد ن : حاشيه : تضمين ميرزا حريف :مرا با . . . سر جنگ نيست * چو غارم زناموس و از ننگ نيستگر ارّاده او بود تيز رو * كميت مرا نيز پا لنگ نيستبه طهران چو آمد خراسان روم * خداى جهان را جهان تنگ نيست( 4 ) - ن : كرده ( 5 ) - ن : نشاط ( 6 ) - م : مىگفت ( 7 ) - ن : نشاط ( 8 ) - ن : مردى ( 9 ) - ن : عاجز و ( 10 ) - ب ، ن : شد ( 11 ) - ب : با ايشان . م ، ن : بايشان ( 12 ) - ن : نمود ( 13 ) - م : « آوردند » ندارد ( 14 ) - ن : نتوانستند