چون به دار السلطنهء مذكوره رسيد ، به تو هم آنكه آنچه به حسين خان رسيد « 1 » ، شايد « 2 » به ايشان رسد ، و دختر حسين خان در حبالهء نكاح ميرزا بود ، و حسين خان و اغزيوار « 3 » خان ازبك طايفه بودند ، و اغزيوار « 4 » خان تربيت يافته حسين خان بود . و در اثناى اين وقايع پاشتان قرا « 5 » شاملو كه اين همه ناخوشيها متفرع « 6 » بر خباثت ذات وى بود ، از ماوراء النهر گريخته به بلده هرات نزد اميرزاده « 7 » اغزيوار « 8 » آمد « 9 » و ايشان را اضلال كرده در مخالفت نسبت به ولى نعمت مبالغه تمام كرد ، و ايشان سر از ربقه تبعيت « 10 » و اطاعت شاه جم جاه بيرون آورده ، بر مركب استقلال و ضلال « 11 » سوار شدند ، و سالك سبيل عليل كفران نعمت گشته از مراحل سلامت در گذشتند * ، و از شنايع « 12 » امورى كه در آن اوقات عموم يافت آن بود كه قزلباشان « 13 » و ملازمان « 14 » سام ميرزا و خان جهالت انتما كه در محلات هرات نزول نموده بودند بر هركس از همسايگان خود كه اندك اسبابى [ 171 ] و جهاتى گمان مىبردند ، نزد وزير خان شرير رفته از وى رخصت گرفته ، به خانه آن مرد مظلوم مىرفتند ، و جهات ظاهرى « 15 » او را تصرف نموده در طلب اجناس مدفونه قين و شكنجه مىكردند .
القصه ويرانى و پريشانى ، هرويان مجددا در آن اوان به مرتبهاى رسيد كه نه قلم را استعداد تحرير اوست ، نه زبان را قوت تقرير آن ، و بعد خراب البصره « 16 » و انتهاى ظلمه ناشزه شاهزاده عاللى مقدار به استصواب اغزيوار از زمره تركان متروك ، و سپاهيان مفلوك مانند خليفه سلطان مير آخور و محمود بيك ، و امت بيك را از پى حراست شهر گذاشته ، و در پانزدهم ماه شعبان سته مذكور به صوب مقصد خود نهضت نمودند . پس از توجه سام ميرزا ، و آغزيوار « 17 » خان از موضع پل مالان به حدود ولايت فراه ، و قندهار ، خليفه سلطان كه مرغ عمرش از مبدأ حيات هشتاد مرحله تجاوز كرده بود ، و به سبب كبر سن اختلال در جوهر عقلش راه يافته ، در باع شهر « 18 » بر مسند حكومت نشست ، و محمود بيك و امت بيك نيز در منازل مناسب تمكن « 19 » يافته ، خروش از آن متروكان از كار رفته از فلك مستدير و چرخ انقلابپذير در گذشت ، رعاياى بلده « 20 » و بلوكات هرات « 21 » كه اين حكام زبون را « 22 » در ديار خويش ديده رقبه از طوق بيشترى از تكاليف ديوانى دور داشته بر وفق دلخواه با ايشان عمل مىنموده ، ايشان بنابر دنائت « 23 » جبلى و قلت « 24 » سپاه و لشكرى اين
هامش
( 1 ) - م : رسيده
( 2 ) - ن : شايد كه
( 3 ) - ب ، م : اغزيور
( 4 ) - ب ، م : آغزيور
( 5 ) - ب ، م ، ن : فراى
( 6 ) - ن : مفرع
( 7 ) - ب : ميرزا
( 8 ) - ن : و آغزيوار
( 9 ) - ب ، ن : آمده
( 10 ) - ن : بيعت
( 11 ) - م : و ضلال
( 12 ) - م ، ن : شايع
( 13 ) - ب ، م ، ن : قزلباش
( 14 ) - م ، ن : ملازم
( 15 ) - ب ، م ، ن : ظاهر
( 16 ) - م ، ن : خرابى بصره
( 17 ) - ب : آغزيور
( 18 ) - م ، ن : « در باغ شهر » ندارد
( 19 ) - ن : متمكن
( 20 ) - م : در
( 21 ) - ب ، م : « هرات » ندارد
( 22 ) - ن : پرنزوير را
( 23 ) - ن : ديانت
( 24 ) - ن : قلب