خوندگار بهار بر سر « 1 » آذربايجان آمد « 2 » از آنجا از راه شهر زول « 3 » به تبريز آييم « 4 » و اگر خوندگار « 5 » به طرف « 6 » تبريز آيد ما از ديار بكر به جانب سيواس « 7 » رويم . شاه آگاه در برابر فرمودند كه خواندگار به غزاى كفار رفته ، ما كه به الكاى او رويم كار ما پيش نخواهد رفت اگر او برادر و فرزند مرا كشته باشد چون به غزا « 8 » رفته به الكاى او نمىروم « 9 » و دين را به دنيا نمىفروشم « 10 » .
بعضى ديگر عرض نمودند كه اگر او بر سر اردو آيد [ 155 ] حال چون مىشود . منتشا « 11 » سلطان سيبى در دست داشت به هوا انداخت گفت تا پائين آمدن سيب هزار فرجست « 12 » مصلحت آنست كه به الكاى خود رفته قشلاق نمائيم بلكه بهار « 13 » خواندگار نيايد از آنجا معاودت نموده از « 14 » راه چخور سعد به تبريز نزول اجلال فرمودند .
و هم درين سال به سعايت اصحاب نكبت « 15 » در غره شهر محرم سنه مذكوره مير جعفر وزير در رباط نيك « 16 » پى زنجان كه اژ مستحدثات « 17 » وى بود ، شاملويان بىايمان ملاحظه سيادت [ او ] نكرده چله كمان « 18 » در گردنش كرده به « 19 » خوارى و ناحق آن سيد ستوده شيم را كشتند و در صفه صفا كه در حاير « 20 » كربلاى « 21 » معلى « 22 » در زمان وزارت خود و ايالت زين الدين سلطان شاملو كه حاكم بغداد بود ساخته مدفون گشت و مير جعقر صاحب صفات حميده و اخلاق پسنديده بود . وى از سادات صحيح النسب قصيبه طيبه آوه است كه از نجف اشرف بدان محال نقل نمودهاند و از سادات افطسى « 23 » است . نسب او و مؤلف به يكديگر منتهى مىشود . و بعد از قتل وى احمد بيگ نور كمال كه سالها منتظر الوزاره بود ، وزير ديوان اعلى شد . و هم درين اثنا ارخ « 24 » وزير كه وزير جوهه سلطان بود ، با خواجه شاه حسين مستوفى الممالك و برادران او به قتل رسانيدند و مير غياث الدين منصور و مير نعمت اللّه حلى هر دو از صدارت معزول شده صدارت به مير معز الدين محمد اصفهانى شفقت شد و مير غياث الدين محمود برادر احمد بيك نيز وزير جزء گرديد . و هم درين سال امراى عظام چون حسين خان و عبد اللّه « 25 » خان و منتشا سلطان رخصت الكاى خود گرفته متوجه محال تيول و اقطاعات خود گرديدند .
هامش
( 1 ) - ن : به طرف
( 2 ) - ن : آيد
( 3 ) - ب ، ن : زور
( 4 ) - م : آيم
( 5 ) - ب : خواندگار
( 6 ) - ب ، م ، ن : بر سر
( 7 ) - م ، ن : استنبول
( 8 ) - م ، ن : الكاى
( 9 ) - ب ، ن : نمىرويم
( 10 ) - ب ، م ، ن : نمىفروشيم
( 11 ) - ب ، م : و منتشا
( 12 ) - م ، ن : فرسخت
( 13 ) - م ، ن : « بهار » ندارد
( 14 ) - م ، ن : « از راه » ندارد
( 15 ) - م : يكشب
( 16 ) - ب ، م : ليك پى
( 17 ) - ب : متحد ثابت . ن : متحدمات
( 18 ) - م : « كمان » ندارد
( 19 ) - م : « به خوارى و » ندارد
( 20 ) - م : حاير معلى
( 21 ) - ب ، م : كربلا در زمان
( 22 ) - ن : معلى كه
( 23 ) - ب : افطنسى . م : افطنى . ن : اصطفى
( 24 ) - ن : ارج
( 25 ) - ن : عبيد اللّه خان