قدم ساز از سر به پابوس ما * مشو ايمن از نعرهء كوس ما
خراسان بود رشك خلد برين * بود اتفاق خلايق برين
نخواهم كه ملك چنان بر كمال * ز يغماى تو رو نهد در زوال
ندارم طمع از تو مال و خراج * نباشد به سيم و زرم احتياج
بسست اينكه دينت شود دين ما * نه پيچى سر از دين و آيين ما
گراز تاج سر خم شوى بهرهمند * رسانم سرت را به چرخ بلند
درم را بزن سكه بر نام ما * كه گردى سزاوار انعام ما
درين بيشه « 1 » ترك ادب كردهاى * عفا اللّه خطايى عجب كردهاى
به تاراج ملكم كمين مىكنى * نمىترسى از من كه اين مىكنى
سپاهم كه بود آن زمان بىشمار * يكى صد شد امروز و صد شد هزار
سپاهى كز و عالم آراستم * شد افزونتر از هرچه ميخواستم
بود يار من دولت تيز « 2 » من * نشان « 3 » ظفر تيغ خونريز من
برآنم كه كشور ستانى كنم * به فتح و ظفر همعنانى كنم
كنم زنده آيين و نام پدر * ز دشمن كشم انتقام پدر
پس آنگاه ايلچيان ازبكان را به خلاع فاخره و نوازشات خسروانه سرافراز ساخته كبه خليفه را كه در متانت اعتقاد و بهادرى و در تشيع و صوفىگرى مشهور بود ، با هيكل [ 148 ] و هيبتى « 4 » عجيب و در بلندى قد و زخامت بدن و سطبرى گردن نظير خود نداشت ، به ايلچىگرى « 5 » مقرر فرمود و مكاتيب سلاطين را تسليم وى نموده ششپرى با معجرى به او سپردند كه اگر عبيد خان را دغدغه سلطنت و شهرياريست اينك ششپر و اگر در خيال گريختن و مكرر و حيلهگريست اينك معجر . كبه خليفه همراه ايلچيان ازبك متوجه مرو شد . جميع سلاطين ازبكيه در منزل سلطان ابو سعيد خان ولد كوجم « 6 » خان كه والى ممالك توران بود « 7 » حاضر بودند ايلچيان خود را طلب نموده همه با زيينتهاى فاخره بدان معركه حاضر شده ابو سعيد خان كه در باطن [ با ] شاه جم جاه در مقام محبت و مودت بود ، اصلا به آمدن خراسان و محاربه نمودن با شاه گيتى ستان راضى نبود چون سلاطين اتفاق نموده بودند ، در همراهى اظهار مخالفت نتوانست كردن وى متوجه ايلچيان شده پرسيد كه درين مرتبه اردوى شاه و سپاه قزلباش را به اول چون ديدند « 8 » گفتند كه خيل و حشر لشكر قزلباش و كثرت يراق و اسباب حرب و ضربزن و تفك دو برابر پارست « 9 » . چون اين حكايت معروض شد ، عبيد خان از روى قهر متوجه ايلچيان شده گفت ظاهرا
هامش
( 1 ) - ن : بسته
( 2 ) - مز : تير
( 3 ) - ن : نشانى
( 4 ) - ب : ذهتى . ن : ندارد
( 5 ) - ن : با يك چندى
( 6 ) - ب : لوحم
( 7 ) - ن : بودند
( 8 ) - ن : ديدى
( 9 ) - م : بار اول است