امراى عظام گريخته به روم رفته بود به اتفاق قزل احمد اغلى كه از امراى سلطان سليم بود به گرجستان آمد . قرقره والى گرجستان در قراجه اردهان « 1 » با ايشان جنگ كرده غالب آمد ، قزل احمد اغلى با جميع روميان به دست گرجيان به قتل آمدند ، ديو سلطان كه در آن حوالى بود ، داويلى « 2 » را « 3 » تاخت كرده به چخور سعد مراجعت نمود و چون شيخ شاه پادشاه « 4 » والى « 5 » شروان از مخالفت استغفار « 6 » و انابت نموده كس به درگاه خاقان « 7 » عالمپناه فرستاد . خاقان صاحبقران « 8 » مير جمال الدين محمد صدر و ميرزا شاه حسين وزير را جهت اطمينان قلب او به شروان روانه « 9 » فرمود كه خوفى كه داشته باشد به ايمان مغلظه از خاطر او رفع نمايند « 10 » . مشار اليه به اتفاق وزير و صدر « 11 » مذكور در همين قشلاق به شرف پاىبوس خسرو صاحبقران رسيده مشمول انواع مراحم و تفقدات بىغايات گرديد « 12 » و حسب المرام به الكاى موروثى خود مراجعت نمود .
و هم درين سال ميرزا محمد زمان امير اردو شاه را به قتل آورده « 13 » قوام بيك برادر او كه حاكم بلخ بود بروج آنجا را محكم كرده كس به كابل نزد ميرزا بابر فرستاده مدد طلبيد . بنابر آن بابر پادشاه خود روانه بلخ شده « 14 » قوام بيك قلعه شهر را به ملازمان بابرى سپرده خود به اردوى او ملحق گرديد . بابر پادشاه با جمعى از دلاوران بر سر ميرزا محمد زمان به جانب غرجستان رون « 15 » شد . حاكم آن ولايت امير شاه محمد سيف الملوك « 16 » و خواجه غياث الدين على شرايط استقبال به جا آورده تابع شدند . و بعد از دو روز رايات نصرت آيات « 17 » بابرى بدانجا رسيد . غرجستانيان چون ميرزا محمد زمان را مىخواستند بابر پادشاه به كوهستان نتوانست در آمدن ، از راه غور روانه كابل گرديد
گفتار « 18 » در تسخير نمودن امراى عالى شان ولايت مازندران به توفيق ملك منان
چون خاقان صاحبقران نوروز بارس ئيل را كه در بيست و هشتم شهر صفر سنهء اربع و عشرين و تسعمائة بود در نخجوان گذرانيدند ، از آنجا به ييلاق ايقاز « 19 » رفته از آن موضع شكار -
هامش
( 1 ) - ن : اردمان
( 2 ) - ب : داواتلى
( 3 ) - ن : « را » ندارد
( 4 ) - ن : « پادشاه » ندارد . م : پاشا
( 5 ) - م : ولى
( 6 ) - ب ، م : استعقار امانت
( 7 ) - ب ، م ، ن : عالمپناه
( 8 ) - م ، ن : صاحب قرآن فرستاده
( 9 ) - م : فرستاد كه
( 10 ) - ن : نمايد
( 11 ) - ب : صدور
( 12 ) - ن : گردانيده
( 13 ) - ب ، ن : رسانيده
( 14 ) - م : گرديد
( 15 ) - ن : روانه
( 16 ) - م ، ن : يوسف الملوك
( 17 ) - م : « آيات » ندارد
( 18 ) - ن : توجه رايت نصرت شعار از نخجوان به طرف رودخانه تلوار و از آنجا به قم و آنچه روى نمود
( 19 ) - ب : ايلقار ن : ايلغار