در قبضهء اقتدار و اختيار احمد چلبى نهاده بود ، احمد چلبى را بعضى طمعها به خاطر آمده خان « 1 » قصد او نمود ، او بر اين معنى آگاه شده « 2 » مسرعى نزد بيقلوچاوش فرستاد و پيغام داد كه به سرعت هرچه تمامتر خود را بدين ديار رسان « 3 » تا آنچه مدعاى تست حاصل شود . بيقلوچاوش در طى مسافت سرعت نموده چون به حوالى شهر آمد رسيد ، احمد چلبى « 4 » وى را استقبال نموده ، مفاتيح قلعه را به وى سپرد و بيقلوچاوش به شهر درآمده متمكن گرديد . قراخان چون از استيلاى وصول روميان « 5 » واقف گشت ، با فوجى اردلاوران متوجه آمد « 6 » شد تا مردم آنجا را از « 7 » جادهء خلاف باز گرداند . چون بدان حدود رسيد مردم شهر با روميان اتفاق كرده از شهر بيرون آمده غازيان را نگذاشتند كه به شهر داخل گردند . قرا خان از موافقت ايشان به يكديگر مأيوس شده اطراف آن ولايت را تصرف كرده شوارع را مضبوط ساخت و نگذاشت كه يك من بار « 8 » به شهر برند .
بيلقوچاوش عاجز گشته از قلعه پنج هزار سوار به جنگ غازيان فرستاد ، قرا خان با فوجى بر روميان تاخته تمام ايشان را به قتل آورد « 9 » و مظفر و منصور به جانب اردوى خود در حركت آمد . بعد از چند روز خبر رسيد كه بيقلوچاوش قريب به بيست و چهار هزار سوار و پياده جمع نموده از آمد بيرون آمده « 10 » قرا خان از اردوى خود جدا شده « 11 » روى به جانب بيقلوچاوش نهاد و در قورق تپهء « 12 » ماردين معسكر ساخت و قدورميش سلطان وى را ترغيب « 13 » مىنمود و مىگفت كه دشمنان خاندان صفوى را بيش ازين مهلت نمىبايد داد . با آنكه خاقان صاحبقران قورچى فرستاده بود كه تا « 14 » ازين جانب مدد نرسد با لشكر روم مقابله ننمايند ، خان « 15 » راى غدارش به صوب اقرب تصور نمود ، در آن صحرا از جانبين صفوف آراسته بر يكديگر تاختند و لشكر ظفر اثر به مرتبه بر روميه غالب آمدند چنانچه منقول است كه در آن معركه جمعى از روميه از ضرب شمشير غازيان رستم توان اسبان خود را گذاشته پا در دوش يكديگر نهاده مىگرديدند . امراى « 16 » سنجق به پاشا « 17 » گفتند كه لشكر ما زير و زبر گرديد « 18 » . لايق آنكه به مضمون ، « الفرار فى وقته ظفر » عمل نمائيم . بيقلوچاوش اين سخن را رد كرده عسكر خود را استمالت به جنگ داده ترغيب نمود « 19 » . درين اثنا « 20 » تفنگى بر قرا خان خورده لشكر قزلباش دل شكسته شده دست از هم دادند . بيقلو چاوش مسرعى جهت
هامش
( 1 ) - م : خاقان صاحبقران
( 2 ) - م ، ن : متوجه شد
( 3 ) - ن : رسانيده
( 4 ) - م : چلبى آمد وى را
( 5 ) - ن : روميان را
( 6 ) - ن : « آمد » ندارد
( 7 ) - ب ، م : از مردم
( 8 ) - ن : « بار » ندارد
( 9 ) - ن : در آورد
( 10 ) - ن : « از آمد بيرون آمده » ندارد
( 11 ) - ب : « شده » ندارد
( 12 ) - م ، ن : « تپه » : ندارد
( 13 ) - مز ، ب : نيز رغبت
( 14 ) - ن : « تا » ندارد
( 15 ) - ن : همان
( 16 ) - ب ، م : اى سنجق
( 17 ) - م : پادشاه
( 18 ) - ب ، م : كردند
( 19 ) - ب ، م : نموده
( 20 ) - م : سال در اثنا . مز . حاشيه : از تصرف بدر رفتن ديار بكر