سنهء « 1 » خمس و عشرين و تسعمائة [ بود ] در حوالى اصفهان گذرانيدند ، از آنجا متوجه دار السلطنهء تبريز « 2 » شده قرار فشلاق در آن بلده جنبآسا فرمودند . كاركيا سلطان « 3 » احمد والى گيلان و لاهيجان به درگاه عالمپناه آمده مشمول مراحم بىدريغ گرديد . در آن اثنا بعضى از مقربان مجملى از عصيان اميره دباج رشتى به مسامع عز و جلال رسانيده مقرر شد « 4 » كه دورميش خان و زينل خان و سرداران رستمدار و مازندران « 5 » به اتفاق كاركيا سلطان احمد بر سر او روند . چون اين اخبار وحشت آثار به دو رسيد ، از كمال عجز و انكسار توسل به كاركيا جسته عبد اللّه ديوانه و خليفه سيد على را به درگاه گيتى پناه نزد كاركيا « 6 » فرستاد . [ 99 ] كاركيا در خواه گناهان او نموده التماس وى مبذول گشت . كاركيا به دو پيغام نمود « 7 » كه به غير از آمدن به پايه سرير خلافت مصير چاره نيست . اميره دباج اطاعت نموده خود را به درگاه عالمپناه رسانيد « 8 » و در النگ همدان به پاىبوس آن خسرو صاحبقران سرافراز شده منظور نظر كيميا اثر و عنايات بىغايات گشته به مظفر سلطان ملقب گشت . خاقان صاحبقران يكى از دختران خود را خانش خانم كه در سلك عصمت و طهارت مندرج بود به عقد وى در آورد .
و هم درين سال به سمع خاقان با اقبال رسيد كه محمد زمان « 9 » ميرزا به ولايت غرجستان آمده ابراهيم موسيلو « 10 » و احمد سلطان افشار را با لشكر بسيار « 11 » بر سر شاهزاده كامكار به دار السلطنه هرات فرستادند . چون سلطانان مذكوره به دار السلطنه هرات رسيدند از آنجا با حشر انبوه به جانب غرجستان به حركت آمده « 12 » امير شاه محمد از آمدن لشكر ظفر اثر آگاه گشته به قلعهء كشتى نور ( ؟ ) متحصن شده « 13 » امير جعفر على را به رسم رسالت نزد ابراهيم سلطان فرستاد التماس نمود كه ولايت مذكور را تسليم نمايد . ابراهيم سلطان ايلچى مذكور را به قتل آورده بعد از سه روز بر سر قلعهء مذكور يورش آورده ، شاه محمد سيف الملوك « 14 » با جمعى قلعه را گذاشته به جانب ميمنه فرار نمود .
ابراهيم سلطان قلعه را ويران كرده سالما غانما به جانب هرات مراجعت نمود .
گفتار « 15 » در ذكر فوت سلطان سليم خواندگار و بعضى سوانح روزگار
خاقان صاحبقران چون نوروز لوى ئيل را كه در « 16 » روز شنبه بيست و يكم شهر ربيع الاول سنهء ست و عشرين و تسعمائة « 17 » واقع گشته به دولت و اقبال گذرانيدند ، درين اثنا خبر رسيد كه
هامش
( 1 ) - ن : « سنه » ندارد
( 2 ) - ن : « تبريز » ندارد
( 3 ) - ب : سلطا
( 4 ) - ب : شده
( 5 ) - ن : مازندران را
( 6 ) - ب : كاليا
( 7 ) - ب ، م ، ن : كرد
( 8 ) - ن : رسانيده آن در النگ
( 9 ) - م : « زمان » ندارد
( 10 ) - م : موشلو
( 11 ) - ن : بسيارى
( 12 ) - ن : آمدند . ب : ندارد
( 13 ) - ن : شده و
( 14 ) - ن : يوسف الدين الملوك
( 15 ) - ن : ذكر آمدن خبر فوت سلطان سليم و امير عبد الوهاب را جهت پرسش نزد سلطان سليمان فرستادن
( 16 ) - ن : « در » ندارد
( 17 ) - ن : 926