سليم از عمل وى آگاه گشت فسخ عزيمت آذربايجان كرده به صوب مرعش روانه شد . علاء الدوله چون تاب مقاومت نداشت به جانب كوه درنا روانه شده « 1 » فرار نمود . سلطان سليم سنان پاشا را با چهل هزار سوار از « 2 » عقب او فرستاد ، مقدمهء لشكر روم به وسط جبال مذكور به او رسيدند .
علاء الدوله به اتفاق پسر خود سليمان بيك از كمين در آمده بر عسكر روم تاختند . بعد از كوشش بسيار لشكر ذو القدر شكست يافته مرد مجهولى علاء الدوله را به قتل آورده سرش نزد سنان آورد . پاشاى مذكور سر او را نزد سلطان سليم فرستاد و بعد از آن سلطان سليم بر تمامى مملك ذو القدر استيلا يافت و بقيه ذو القدر بعضى ملازمت سلطان سليم اختيار كردند و جمعى ديگر پناه به خاقان صاحبقران آورده فوجى روانهء مصر و ملازمت « 3 » سلطان قانيساو شدند . دولت سلاطين ذو القدر به نهايت رسيد و ازين طايفهء چهار نفر سلطنت كردهاند « 4 » : سليمان ، ملك اصلان ، ناصر الدين ، علاء الدوله « 5 » . وى مردى مزور بود و مىگفته « 6 » كه دو مرغ دارم ، يكى طلا بيضه مىكند و يكى نقره كه مدعايش سلطان روم و حاكم مصر بود . هرگاه كه [ ايلچيان ] سلطان روم نزد او مىآمدند ، جمعى از ملازمان خود را رخوت خود پوشانيده به مجلس مىآورد كه اين جماعت ايلچيان مصرند و از نزد سلطان قانيساو نزد من آمدند « 7 » و در حضور ايلچيان روم مىفرمود كه ايشان را ايذاى بسيار مىكردند و به ايلچيان روم مىگفت كه تابع سلطان رومم و از مصريان بيزارم « 8 » و بر رسولان سلطان مصر به همين منوال سلوك ميكرد و از طرفين زر بسيار مىگرفت . مملكت ذو القدران ، مرعش و البستان و ايشان صاحب « 9 » هشتاد هزار خانه ذو القدر بودهاند « 10 » .
گفتار « 11 » در محاربه * ميانهء معسكر ظفر اثر و لشگر روم و بعضى سوانح در آن مرز و بوم [ 95 ]
چون خاقان صاحبقران به تأييد و توفيق حضرت ملك منان نوروز سيچقان ئيل را « 12 » در هفتم شهر صفر سنهء اثنى و عشرين و تسعمائة در دار السلطنه تبريز گذرانيدند ، در تابستان به ييلاق سهند رفته و در آنجا اوقات به عيش و عشرت گذرانيده « 13 » و قشلاق آن سال در دار السلطنه تبريز نمودند « 14 » ، قراخان استاجلو كه حاكم ديار بكر بود در ماردين « 15 » قرار گرفته زمام اختيار مهام « 16 » آن حدود را
هامش
( 1 ) - ب ، م : شد
( 2 ) - ن : در
( 3 ) - ظ : ملازم
( 4 ) - م : كردند
( 5 ) - م : على الدوله
( 6 ) - م : مىگفتند
( 7 ) - ن : آمدهاند
( 8 ) - ن : بيذارم
( 9 ) - م : « صاحب » ندارد
( 10 ) - ب ، ن : بودند
( 11 ) - ن : قشلاق نمودن صاحبقران به دار السلطنه تبريز و آنچه در آن سال روى داد
( 12 ) - م : « را » ندارد
( 13 ) - ب : گذرانيدند
( 14 ) - ن : گذرانيدند
( 15 ) - ب ، م : مار الدين
( 16 ) - ب ، م : مهمام