تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
خاقان سكندرشان از « 1 » عزيز كندى متوجه در جزين شد و سلطان سليم از چالدران به تبريز آمده جمعى از اشراف و اهالى و اهل بازار استقبال نموده همه را اعزاز [ 92 ] نمود و چون داخل شهر گشت ، اول به مسجد نصريه كه از مستحدثات « 2 » پادشاه مرحوم حسن بيك است رفت و نماز گزارد « 3 » . منقول است كه خطيب شهر را حاضر ساختند كه خطبه به نام سلطان بخواند ، خطيب بر منبر رفته ، چون خطبه را تمام كرد ، به دستور سابق السلطان ابن السلطان ابو المظفر شاه اسمعيل بهادر خان بر زبانش جارى گشت . روميان خواستند او را به قتل آورند « 4 » ، سلطان سليم مانع شده نگذاشت و گفت بدين عادت كرده است . سلطان سليم بعد از هشت روز كه آخر ماه رجب سنهء مذكوره باشد ، خوف تمام بر خاطرش راه يافته « 5 » از تبريز متوجه بلاد روم گشت و در آماسيه قشلاق نمود « 6 » . چون خبر رفتن او در « 7 » در جزين به مسامع عز و جلال رسيد ، متوجه دار السلطنهء تبريز گشته در ماه شعبان در آن بلدهء طيبه نزول نموده قشلاق فرمودند و امير الامرايى را به چايان سلطان تفويض فرمودند ، نظارت ديوان اعلى را به ميرزا شاه حسين اصفهانى شفقت كردند و صدارت را به سيادت و مغفرت پناه مير « 8 » جمال الدين محمد استر آبادى كه جامع علوم بود مرحمت كردند و حكومت ديار بكر به قرابيك برادر خان محمد داده او را قراخان « 9 » لقب كردند . و هم درين سال در خراسان خصوصا در بلدهء هرات بواسطهء كثرت آفات « 10 » و قلت مزروعات قحطى به مرتبه‌اى اشتداد يافت كه مردم يكديگر را ميخوردند و تاخت اوزبكان نيز علاوه پريشانى آن جماعت بود . و هم درين سال محمد « 11 » زمان ميرزا « 12 » ابن بديع الزمان ميرزا ولد ميرزا حسين بايقرا از اردوى « 13 » صاحب‌قران جدا « 14 » شده به استراباد رفت ، پيرغيب بيك طالش كه حاكم آن ديار بود منهزم گشته ، محمد زمان ميرزا كامران در استراباد متمكن گشت . در آن اثنا برون « 15 » سلطان تكلو كه حاكم اسفراين بود به اتفاق خواجه مظفر بتكچى متوجه دفع او شدند . اما بواسطهء وصول سلطان سليم به تبريز بعضى از اراجيف انتشار يافته بود امراى عظام تاملى مىفرمودند . چون به قريهء خوراشاه « 16 » رسيدند ، قراويس قورچى ورساق « 17 » از درگاه عالم‌پناه آمده خبر مراجعت سلطان سليم را رسانيد ، امرا خوشحال شده روانهء جرجان شدند . در آنجا با محمد « 18 » زمان ميرزا جنگ كرده او را منهزم
هامش
( 1 ) - ن : را عزيز و اهالى و اهل بازار ( 2 ) - ن : مسجدات ( 3 ) - م ، ن : گذارد و مز : گذارد ( 4 ) - ن : رسانند ( 5 ) - ب ، م : يافت ( 6 ) - م : نموده ( 7 ) - م : « در » ندارد ( 8 ) - م : « مير » ندارد ( 9 ) - ن : قران ( 10 ) - ن ، م : اوقات ( 11 ) - م : محمد زمان ابن ( 12 ) - ب : مير . ن : ميرزا ولد سلطان حسين ميرزا بايقرا ( 13 ) - ن : رو اردوى ( 14 ) - ب ، م : « جدا » ندارد ( 15 ) - ب ، م ن : پيروز سلطان ( 16 ) - ن : خسرو شاه . ب ، م : خراشاه ( 17 ) - ن : ساروق ( 18 ) - م : محمد ميرزا