ميانه مير نجم و بابر پادشاه ملاقات دست داد . امير نجم شرايط ضيافت و مهماندارى آن پادشاه غازى به جاى آورده تكلفات « 1 » بيش از حد و قياس نمود . سه هزار خلعت از سر تا پا به ملازمان بابرى شفقت نمود . بابر پادشاه را به خاطر آمد كه در برابر ضيافت آن مير با همت و امراى عالى نهمت نموده « 2 » كس نزد امير نجم فرستاد كه ما قاعدهء مردم قزلباش و آيين رسم ضيافت آن جماعت را نمىدانيم « 3 » ، صلاح چيست و ما را چه مىبايد كرد . مير نجم در جواب پيغام داد كه آن پادشاه مهمان ماست طريق آنست كه فقير اساس و اسباب و لوازم ضيافت را سامان دهم . امير نجم فرمود تا چتر و اتاق و خيمه و سايهبان پركار زرنگار زده فروش لايق و اوانى و ظروف بسيار از نقره و طلا و مرصع آلات در آنجا آماده و حاضر ساخته درخور آن كارخانها و بيوتات مملو از امتعه و اجناس و اغذيه و اشربه با عمله و فعله « 4 » آنها از هر باب مهيا گردانند و كس نزد بابر پادشاه فرستاد كه بدانجا رفته قرار گيرند كه بنده امراى عظام [ را ] برداشته به ضيافت و خدمت آييم . بابر پادشاه حسب الاشاره آن مير عالى جاه بدان سرزمين رفته امير نجم امراى عالىشان را برداشته به ملازمت آن پادشاه شتافت و مراسم صحبت و ضيافت به عمل آمده هنگام انتشار از مجلس ، مقرر كرد كه جميع آن اساس و اسباب و ظروف مرصع آلات و بيوتات با شترانى « 5 » كه بار بردار آنها باشند و عمله و فعله بالتمام تعلق به سر كار عالى بابرى داشته باشند . و از شوكت و حشمت آن وزير به استقلال آنكه روزى تا « 6 » صد گوسفند در مطبخ او صرف شيلان مىشد و هميشه سيزده « 7 » ديگ نقرهخام « 8 » سوى ديگ مس « 9 » به جهت طبخ طعام در مطبخ او بربار مىنهادند .
از يكى « 10 » از ثقات در خراسان استماع افتاد كه شخصى از مشرف آن عالىشان سؤال كرد كه مصالح اين همه شيلان درين سفر چون بهم مىرسانيدند . مشرف گفت از مصالح تشويشى نداريم سواى ادويهء حاره كه هر روز هفده من به وزن تبريز مقررى شيلانست و به دشوارى بهم مىرسد « 11 » و قس على ساير اخراجاته « 12 » .
القصة كه « 13 » از آن طرف سلاطين اوزبك از عبور جنود ظفر اثر مير نجم « 14 » خبر يافته آذوقه خود را به قلعه كشيده بروج وباره را مضبوط ساختند . امير نجم به عظمت هرچه تمامتر به جانب حصار رفته « 15 » فولاد سلطان كه حاكم آن موضع بود در مقام مصالحه درآمده بعد « 16 » از وقوع عهد و پيمان با اعيان و كلانتران از قلعه بيرون آمده به فرمان امير نجم او را با فوجى از اوزبكان كه در قلعه ساكن بودند به قتل رسانيدند و از آنجا لواى عزيمت به جانب خطه قرشى برافراخت .
هامش
( 1 ) - ب : تكليفات
( 2 ) - م : نمود
( 3 ) - ب : دانم
( 4 ) - ن : فعله و عمله
( 5 ) - ب ، م : با اشترانى . ن : و اشترانى
( 6 ) - م : « تا » ندارد
( 7 ) - ن : هژده
( 8 ) - ن : « خام » ندارد
( 9 ) - ب : من
( 10 ) - م : « يكى از » ندارد
( 11 ) - مز : مىرسيد
( 12 ) - م ، ن : الاخراجات
( 13 ) - ب : « كه » ندارد
( 14 ) - ن : « مير نجم » ندارد
( 15 ) - ب ، م : رفته و
( 16 ) - م ، ن : به فرمان امير نجم بعد از وقوع عهد و پيمان