تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3804

مساهمون:

ص٣٨٠٤
فخر الدّين هوشنگ فرود آمدند روز ديگر حكم شد كه هردو ايشان پيش از بار عام به ديدن خان مىآمده باشند . بنابراين ، هرروز ايلچيان دار الخلافه پيش از جميع مردم به در خانهء قتلغ خان حاضر مىشدند و خان با ايشان اسرار مىگفت و هرگونه حكايت مىكرد . اتّفاقا روزى قتلغ خان به ورد خواندن مشغول بود و ديرتر مردم را بار مىداد . و ايلچيان بغداد بر قاعدهء مقرّر پگاه به درگاه خان آمده بودند و چون مدتى مديد شد و ايشان را بار ندادند ، ايشان اين معنى را بر بىعزّتى حمل نمودند و آن درنگ را از جمله بىحرمتى و بىآبرويى خود شمرده شروع در بيهوده‌گويى خود كردند كه « ما از جايى آمده‌ايم كه مانند اين خان چندين هزار هرصباح بر خاك آن درگاه جبين نياز مىسايند و هزار هزار جبّار و قّهار كه هريكى به چاكرى اين خان راضى نيستند آرزوى آن دارند كه از باريافتگان آن درگاه به ايشان تكلّم نمايند ، با ما اين‌چنين بىعزّتى كردن چه وجه دارد ! » القصّه چندان در اين باب بيهوده و نامعقول گفتند كه پاره‌اى از آن به گوش قتلغ خان رسيد . و چون حقيقت حال پرسيد مقرّبان حضرتش ده برابر آنچه آن احمقان گفته بودند به عرض او رسانيدند . قتلغ از شنيدن آن حكايات پرپوچ برآشفت و آتش خشمش شعله زدن گرفت ، چنانچه از شدّت خشم دهن او پركف شد . بنابراين ، امير ختاى را كه امير غضب او بود حكم فرمود كه آنها را بشدّت هرچه تمام‌تر از بارگاه بيرون برند و آنچه از سياست و ترسانيدن ممكن باشد به فعل آورند ، چنانچه ايشان را يقين شود كه اين شدّت و اعراض غير از قتل ما فرونخواهد نشست . القصّه امير ختاى با جمعى از تركان درشت خوى زشت روى به نزد بغداديان آمده ايشان را به ضرب و دشنام و سفاهت از بارگاه بيرون كردند و تا به منزل امير ختاى بردند . آن‌چنان ايذا و اهانت به ايشان رسانيدند كه اين بيچاره‌ها صد هزار مرتبه به كشتن خود راضى شدند ، امّا چون چاره غير از تحمّل نبود ، دندان بر جگر نهاده از آن بيهوده گفتن خود پشيمان مىبودند ( و مىگفتند : « زبان سرخ ، سرسبز مىدهد بر باد » ) « 1 » و اين روز تمام در منزل امير ختاى ميان خوف و رجا ماندند و گمان ايشان آن بود كه همين لحظه حكم قتل ايشان خواهد رسيد ؛ چه ، هرساعت يكى از تركان به اشارهء امير ختاى نزد ايشان مىآيد و به زبان تركى با ديگرى از تركان خود مىگفتند كه « حيف كه فردا اين جماعت را به دار خواهند كشيد . » القصّه چون آن شب گذشت ، قتلغ خان قدرى از خشم فرود آمده ضياء الملك و تمور ملك « 2 » را فرمود كه نزد ايلچيان بغداد رفته حال ايشان را تحقيق كنند ، امّا « به نوعى كه
هامش
( 1 ) . مطلب بين ( ) از اضافات « م » است . ( 2 ) . م : نور الملك .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3804 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى