مهريد گشت . علاء الدّين آتا خان چون طاقت مقاومت ايشان نداشت مهريد را گذاشته به جانب اصفهان رفت . محمود شاه به مهريد درآمده فرمود تا سپاه كرمان شهر را تاراج كردند ، و سپاه خود را مطلقا از دستدرازى منع نمود . و غرض اتابك محمود شاه آن بود كه چون سپاه كرمان را رعايت بايد كرد ، همين رعايت كافى باشد .
القصّه چون محمود شاه مهريد را گرفت ، سپاه كرمان را رخصت داد . در اين اثنا ملك مبارز الدّين ، حاكم شبانكاره ، لشكرى بسيار جمع آورده روى به جنگ قتلغ خان نهاد ؛ به واسطهء آنكه در ايّام غيبت او [ 256 الف ] از طارم ، قتلغ خان بر سر طارم رفته قلعهء آن را خراب كرده اسباب و اموال بينهايت برده [ بود . ] چون به ساردو « 1 » آمد قتلغ خان نيز مستعد گشته از كرمان به دفع او بيرون رفت ، و از يزد قطب الدّين محمود شاه نيز به امداد قتلغ خان عنان عزيمت به صوب كرمان منعطف داشت . و چون هردو لشكر برابر شدند جماعتى در ميان درآمده ميانهء مبارز الدّين و قتلغ خان صلح قرار دادند و هريكى به آنچه استوار يافت عهد و پيمان كرده به جانب ولايت خود بازگشتند . و چون در اين وقت قتلغ خان برادر خود ، اعزّ الملك ، را در كرمان به نيابت خود گذاشته متوجّه مبارز الدّين شده بود ، الحال چون قتلغ خان باز به كرمان آمد جمعى به عرض او رسانيدند كه « برادر تو ، اعزّ الملك در وقت غيبت تو ارادهء مخالفت نمود و در آن باب مكتوبى به ملك مبارز الدّين نوشته بود . » قتلغ خان فى الحال فرمود تا برادرش را كشتند . و چون كشتهء او را نزد قتلغ خان آوردند دستار خود را بر زمين زد و بنياد نوحه و زارى كرد « خود كشته برادر را ، خود تعزيه مىدارد ! » چندان گريه كرد كه مردمان ابله را يقين شد كه او خبر از كشتن اعزّ الملك نداشته و سه روز تعزيهدارى نمود .
محمود شاه كه از يزد به مدد قتلغ خان آمده بود ، اين حيله و مكر از قتلغ بعد از كشتن برادر خود چون مشاهده كرد ، به غايت از وى بترسيد و [ هرچه ] زودتر از كرمان برآمده روى به يزد نهاد ، و بعد از آن مطلقا روى قتلغ خان را نديد ، و هرچند قتلغ خان در آن باب سعى بسيار نمود و حيلههاى فراوان انگيخت ، صورت نگرفت و ميانهء ايشان ملاقات ميسّر نشد .
از جمله وقايع اين سال است براق حاجب كسان خود را به دار الخلافه فرستادن و لقب سلطانى طلب كردن . چون براق حاجب كه عبارت از قتلغ باشد تمام مملكت كرمان را با نواحى و متعلّقات در تحت تصرّف خود درآورد و هيچ منازعى او را در آن مملكت نماند ، كس خود را به دار الخلافهء بغداد فرستاده اظهار اطاعت و انقياد نمود و تحف و هدايايى بسيار همراه كسان خود فرستاده التماس آن نمود كه جهت منشور پادشاهى كرمان و لقب « سلطانى » « 2 » او را
هامش
( 1 ) . اين نام شناخته نشد .
( 2 ) . م : لقب خانى .