و اين دوغچين عورتى بود ختايى پاكيزه صورت پسنديده سيرت شوهرى داشت ختايى ايشنگ نام . غازان خان در سال اوّل به سخن درآمد و به زبان فصيح تكلّم مىنمود . و چون سنّ او به دو سالگى رسيد ايشنگ ختايى به زن خود نزديكى كرده و از آن مجامعت دوغچين حامله گشت و شاهزاده غازان را به واسطهء شير آن حامله انحراف مزاج به هم رسيد و اسهال طارى گشت . بنابراين ، والدهء شهزاده قولتاق خاتون فرزند را از دوغچين گرفته به ديگرى سپرد . و در سن سه سالگى شهزاده غازان خان را بر اسب نشاندند و به والدهء حسن كه امير توقچيان بود از قوم سولدوس سپردند .
چون شهزاده سه ساله شد ، ارغون خان قتلغشاه را از قشلاق مازندران به بندگى پدر خود و اباقا خان فرستاد جهت مهمّى كه داشت ؛ و قتلغشاه در مغان به بندگى اباقا خان مشرّف شد .
اباقا خان چون تعريف شهزاده غازان خان بسيار شنيده بود ، اوّل بار كه نظرش بر قتلغشاه افتاد از احوال غازان خان پرسيد . قتلغشاه به عرض رسانيد كه « شهزاده الحال سه ساله است و بر اسب مىنشيند . » اباقا خان را به ديدن فرزندزاده ميل تمام پيدا شد . بنابراين ، در وقت مراجعت قتلغشاه فرمود كه « من پير شدهام و گاهگاهى ذكر سفر آخرت در دلم مىگذرد ، و اگرچه فرزندم ارغون خان بسيار غازان خان را دوست مىدارد و چون غير از آن فرزندى ندارد يقين كه مفارقت او بر وى دشوار خواهد بود ، امّا من مىخواهم كه او را نزد من بفرستد تا در پيش من باشد [ تا باشه ] « 1 » و طرمطاى مىانداخته باشد و شير الغو بياورد . »
القصّه چون قتلغشاه بازگشته به خدمت ارغون خان رسيد ، آنچه از اباقا خان شنيده بود به عرض ارغون رسانيد و اظهار شوق اباقا خان بسيار نمود . بنابراين ، ارغون گفت كه « من همين يك فرزند دارم ، او را چگونه توانم كه از خود جدا كرد ؟ و مخالفت فرمان پدر نيز مقدور من نيست . پس ناچار مصلحت در آن است كه من غازان خان را خود به خدمت پدر برم . »
و چون قرار شد كه ارغون خان خود به خدمت پدر رود ، در اوّل بهار سال ششصد و هشتاد و سيم از رحلت ، ارغون خان از مازندران بيرون آمده متوجّه اردوى ايلخان شد و شهزاده غازان را با والدهاش همراه داشت . و چون به حوالى قنقوزاولانگ - كه اردوى اباقا خان در آن وقت آنجا بود - رسيد ، اباقا خان از نهايت اشتياق كه به ديدار غازان خان داشت ، خود به استقبال سوار شد ، و چون غازان خان را بديد ، از پشت اسب برداشته پيش زين خود بنشانيد .
هامش
( 1 ) . جامع التواريخ ( چاپ محمّد روشن ، ج 2 ، ص 1208 ) .