با لشكر گران نامزد عراق شد ، بعد از وى تا قريب پنجاه هزار سوار با جمعى از امراى عظيم الشأن نامزد كابل و غزنين و غور و ملك نيمروز كرده به آن ولايت فرستادند و همراه آن پنجاه هزار سوار آن مقدار مغول به ولايت اسلام درآمد كه محاسبان چابكدست از شمارهء آن عاجز و قاصر بودند .
القصّه چون در اين وقت ملك تاج الدّين بنالتكين خوارزمى در سيستان استيلا يافته علم بزرگى و ملكدارى برافراشته فوجى از سپاه مغول روى به آن ديار آورده قلعه او كه سيستان را كه در ركن شرقى شمالى آن بلاد واقع است محاصره نموده مدّت نوزده ماه در پاى قلعه مقام ساختند . و در اين ايّام هرچند سعى مىكردند ، به هيچ وجه ظفر نمىيافتند ، تا آنكه در قلعه و با ظاهر شد و كار به آنجا رسيد كه از اهالى قلعه صد و دويست مرد در يك جا جان مىدادند ، و در اثناى حرف زدن با يكديگر به يك بار همه بيهوش مىافتادند و ديگر برنمىخواستند ، تا آنكه شبى ملك تاج الدّين خوارزمى اهالى قلعه را جمع آورده جهت دفع لشكر مغول تدبيرى انگيختند و قرار به آن دادند كه جمعى از سپاهيان جلد را بايد مسلح و مكمل ساخته بيرون فرستاد كه در ميان شكستههاى كوه كمين باشند . و چون لشكر كفّار به طريق معتاد خود [ روى به ] جنگ بياورند و از اين جانب نيز بر قاعدهء مقرّر جماعتى بيرون روند و به جنگ ايشان مشغول گردند ، و در آن وقت چون از بالاى قلعه آواز طبل به گوش آن طايفه كه به كمين نشستهاند برسد بايد كه ايشان خود را به عقب لشكر كفّار برسانند تا از دو طرف درآمده تمامى ايشان را نابود گردانيم .
پس بنابراين قرارداد ملك تاج الدّين هفتصد مرد جلد را از ميان مردم خود برگزيده همه را سلاح خوب داده ، در نيم شب ايشان را از قلعه بيرون فرستاد تا به جاى مقرّر در كمين باشند .
على الصباح ملك تاج الدّين سپاه قلعه را مسلّح كرده بر سر دروازهء شرقى كه اكثر اوقات لشكر مغول به آن طرف جنگ مىانداختند آمده جمعى را بيرون دروازه فرستاده شروع در جولان كرده ، نيزهبازى مىنمودند . و چون هردو لشكر به زخم نيزه و تير درآميختند و آسياب جنگ در گردش آمد و دانههاى سر در ميان دست و پاى اسبان آرد مىشد ، ملك تاج الدّين فرمود كه بنابر قرارداد شب چون بر طبل كوفتند آن جماعت از كمينگاه برآيند . اتفاقا هرچند طبل مىزدند از آن جماعت اثرى ظاهر نمىشد . ملك تاج الدّين متحيّر و متفكّر بماند كه آيا سبب درنگ كردن ايشان چه باشد ! آخر الأمر چون كار از حدّ گذشت ، ملك تاج الدّين دو نفر از معتمدان خود را فرستاد كه از ايشان خبرى بگيرند . چون آن دو نفر به آن موضع رسيدند ديدند كه تمام آن هفتصد نفر سر بر سلاحهاى خود نهاده جان شيرين بر قابض ارواح تسليم كردهاند .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3807
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٨٠٧