بيرون نيايى . زنهار ! و هزار زنهار ! [ 255 الف ] كه بر سخن سپهسالار من ، شجاع الدّين ابو القاسم ، عمل نكنى و بر وى اعتماد ننمايى كه او مفسد و فتنهانگيز است . و اگر تو به سخن او كار خواهى كرد زود خود را خواهى باخت . »
القصّه چون ملك زوزن به عراق رسيد از غايت غرور و تكبّر كه داشت با بزرگان آن ديار بسيار بد سلوك مىكرد و ايشان را به نظر حقارت و سبكى مىديد ، تا آنكه با امراى بزرگ و قاضيان و علما نيز شيوهء ناهموارى و بىاعتبارى مسلوك داشت . بنابراين ، جميع مردم به وى بد شدند . امّا چون سلطان محمّد او را بسيار عزّت مىداشت و بر سخن او اعتماد مىكرد ، مردم از وى بسيار ملاحظه داشتند . اتّفاقا بعد از اندك روزى در عراق مزاج او انحراف پيدا كرد و بيمارى [ ى ] صعب روى نمود . و چون بيمارى او دور و دراز كشيد روزى سلطان ركن الدّين ازلاق بعد از مراجعت از شكارگاه به عيادت او آمد . ملك زوزن از رهگذر آنكه سلطان ركن الدّين زود به عيادت او نيامد بسيار آزردهخاطر بود ، و اين معنى از مردم عراق مىدانست . بنابراين ، چون سلطان ركن الدّين نزد او نشست ، ملك زوزن گفت : « اى خداوند سخن عراقيان مشنو كه ايشان بسيار سلطان و پادشاهزادهها را به باد دادهاند . » عماد الدّين ساوجى كه وزير بود ، گفت : « اى ملك چرا اين نوع سخنان بر زبان مىرانى و بندگان يكدل سلطان را دلشكسته مىگردانى ؟ » ملك زوزن از روى اعراض گفت : « اوّل بر تو كه عماد الملك وزيرى بايد اعتماد ننمايند تا به ديگران چه رسد ! »
عماد الملك در آن مجلس هيچ نگفت ، امّا چون بيرون آمد با جمعى از اعيان و بزرگان گفت كه « اگر اين مرد چند روز نزد اين پادشاهزاده باشد ما همه را مستأصل و نابود مىگرداند . » بنابراين ، جمعى از مقرّبان او را به زر فريفته ، زهر هلاك در كام او كردند . چون خبر فوت ملك زوزن به پسرش ، اختيار الدّين رسيد ، از كمال احمقى كه داشت ، وصيت پدر را فراموش كرد و به گفتهء سپهسالار شجاع الدّين اكثر نفايس جواهر و آنچه در خزانهء پدرش به كار مىآمد برداشته به اتفاق سپهسالار روى به عراق نهاد . چون به نيشابور رسيد ، كنيزكى گوينده و سازنده خريد . اتّفاقا آن كنيزك روز اوّل در منزل او اين بيت برخواند :
عشق ز ميدان دل سوار برآمد * كه درد بنياد اختيار برآمد
اختيار الدّين از شنيدن آن سخن بسيار آشفته گشت . حضّار مجلس به يكديگر از روى تعجّب نگاه كرده آن بيت را به فال بد گرفتند . اختيار الدّين از نيشابور متوجّه اردوى سلطان محمّد شد و در كنار آبآمويه به ملازمت سلطان رسيد . و آن وقتى بود كه سلطان محمّد از لشكر مغول گريخته مىآمد . سلطان رعايت حقوق ملك زوزن كرده اختيار الدّين را بسيار به عزّت و عنايت پيش آمد و دربارهء او بسيار الطاف و مهربانى ظاهر نمود . امّا چون آوازهء مغول