تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3800

مساهمون:

ص٣٨٠٠
بسيار گرم بود ، سپهسالار شجاع الدّين در مقام مكر و حيله درآمده به اختيار الدّين گفت كه « دولت اين پادشاه روى به زوال نهاده و عن قريب است كه لشكر مغول در رسند و دمار از روزگار وى برآورند . مصلحت آن است كه جواهر و مرصّعات را پيشكش نكنى و آنها را به اتّفاق من در موضعى دفن كنى و دو سه جفت پاىافزار پيادگانه مرتّب دارى تا اگر شكستى روى بنمايد ما به اتّفاق از راه بيابان خود را به كرمان رسانيم . » آن ساده‌دل ابله سخن سپهسالار مكّار را گوش كرد . آنچه داشت همه را به وقوف او در موضعى دفن كرد و چند جفت پاافزار پيادگانه به هم رسانيد . شجاع الدّين سپهسالار چون اين كار را مستحكم ساخت ، فى الحال خود را به خدمت سلطان محمّد رسانيده معروض داشت كه « اختيار الدّين ، پسر ملك زوزن ، با سلطان دل دگرگون كرده مىخواهد كه خود را به امراى مغول رساند . و هميشه مىگويد كه دولت اين پادشاه روى به زوال آورده و عن قريب سپاه مغول او را نابود مىگرداند . و دليل بر راستى سخن من اين است كه جواهر و مرصّعاتى كه پدرش به او سپرده بود وصيت كرده كه اگر ما را اجل در رسد توانيها را نزد سلطان محمّد مىبرى تا سلطان باز حكومت كرمان به تو ارزانى دارد ، و همه را در موضعى پنهان ساخته و پيشكش سلطان نكرد . الحال چند جفت پاىافزار به هم رسانيده مىخواهد كه از اردوى سلطان گريخته برود و از آنجا تهيهء اسباب كرده خود را به امراى مغول رساند . » در آن زمان از بقيّهء سلاطين غور ، عثمان مرغينى در بعضى كوه‌پايه‌هاى آن ولايت مانده بود . و چون اين مضمون به عرض سلطان رسيد ، فرمود كه آن مرصّعات را از اختيار الدّين طلب دارند . بدبخت احمق هنوز از مكر سپهسالار غافل نمىشود و پيش آمده و به جان و سر سلطان [ 255 ب ] سوگند ياد مىكند كه « من از آن جواهر و مرصّعات چيزى ندارم . » شجاع الدّين سپه‌سالار آن موضع كه جواهر و مرصّعات را آنجا دفن كرده بودند نشان داده پاىافزارها را نيز باز نمود . سلطان در غضب شد . بنابراين ، فرمود كه پسر ملك زوزن را در بعضى قلعه‌هاى خراسان محبوس ساختند و مملكت كرمان را به پسر خود ، غياث الدّين پير شاه ، ارزانى داشت . و غياث الدّين پيش از خود به نيابت سپهسالار شجاع الدّين را فرستاد . و چون مقارن اين حال سلطان محمّد را آن حالت پيش آمد كه به جانب طبرستان رفته در جزيره آبسكون درگذشت - چنان كه تفصيل آن سابقا قلمى شد - سپهسالار شجاع الدّين در مملكت كرمان استقلال پيدا كرده دم از پادشاهى مىزد ، تا آنكه براق حاجب رسيده او را نابود ساخت . و چون براق حاجب ، سپهسالار شجاع الدّين را كه ملك كرمان شده بود گرفته دربند كشيد - چنانچه تفصيل آن گذشت - ذو القرنين ، كه يكى از امراى او بود ، جمعى كثير از سپاه به هم رسانيده شروع در منازعت و مخاصمت