سلطان محمّد سخن او را پسنديده و او را به نوازشهاى پادشاهانه سرافراز كرده بار ديگر ممالك كرمان با حدود هرمز « 1 » به وى ارزانى داشت ، بلكه هرمز و توابع آن از ساير بنادر نيز بر وى مسلّم داشت مقرّر آنكه هرروز هزار دينار رايج داخل خزانه گرداند .
القصّه چون اين نوبت ملك كامياب و كامران با حشمت و شوكت هرچه تمامتر به كرمان رسيد ، اوّلا شاه كبودجامه را كه بر وى حقوق بسيار داشت [ در ] مجلس شراب به قتل رسانيد و در حق او بعضى از فضلا گفتهاند كه :
شاه كبودجامه بىجان نشدى * سيمرغ وفا ز دهر پنهان نشدى
يوسف صفت ار نساختى با گرگان * ايّوب صفت طعمهء كرمان نشدى
و بعد از كشته شدن شاه كبودجامه ، چون ملك زوزن مستقل گشت اوّلا ائمّه و صوفيان و صاحبان دستار را از شهر بيرون كرد و گفت : « اين طايفه دايما اراجيف و خبرهاى دروغ ميان مردم مىاندازند و ملك را پرفتنه و آشوب مىگردانند ، و در تمام ولايت من يك عالم فقيه اگر موشى در چاه افتد آن را پاك تواند ساخت ، بس است و طريق پاك كردن آن چاه از وى توانند پرسيد . » و قبل از بيرون كردن ايشان به چند روز مردم را جمع آورده گفت كه « مىخواهم كه زمينهاى زراعت كرده تحقيق كنم و بدانم كه در اين ولايت چه مقدار وقف است و چه مقدار خالصهء ديوان ، تا در آن نسقى نهاده شود . » و چون مردم قبالههاى اوقاف را نزد وى حاضر كردند همه را گرفته به آب شست و اوقاف را متصرّف شد .
و چون سلطان محمّد خوارزمشاه به عراق آمد ، پسر خود ، ركن الدّين ازلاق « 2 » را نامزد سلطنت كرمان كرد و منصب اتابكى و اميرى درگاه او را به ملك زوزن ارزانى نمود و كس به طلب ملك زوزن فرستاده حكم فرمود كه ملك زوزن بايد كه پسر خود را به جاى خود در كرمان نهد و متوجّه عراق گردد . و چون فرمان سلطان محمّد به ملك زوزن رسيد پسر خود ، اختيار الدّين ، را پيش خود خوانده ، بعد از بسيارى وصيّتها و نصيحتها گفت : « اى پسر من پير و ضعيف شدهام و خوابهاى پريشان مىبينم و از هواى جهان بوى فتنه و آشوب بزرگ به دماغ من مىرسد . مىگويند كه لشكر مغول و تاتار در حركت آمده . اگر اين حكايت راست باشد ، يقين كه نهايت كار سلطان محمّد به انجام رسيده و دولت او به آخر انجاميده . و او را پسران دوستكام در رسيدهاند و مىخواهد كه هرمملكتى به يكى از پسران خود بدهد . اكنون من به عراق مىروم و در اين قلعه خزانهء بسيار جهت تو مهيا و آماده كردهام . بايد كه اگر حال من ديگرگون شود يا اجلى كه هيچكس را از آن چاره نيست در رسد تا هفت سال از اين قلعه
هامش
( 1 ) . متن : هرموز .
( 2 ) . ازلاق ( ؟ ) . اين ركن الدين همان غورسانجى است .