خزانهء لايق آنچنان پادشاهى بفرستى تا من آن را به خدمت سلطان فرستم و دولتخواهى تو معروض درگاه گردانم ( و الّا دمار از نهاد تو برآورم ) . » « 1 »
چون قاضى جيرفت به موجب فرمودهء ملك رسالت به اين درشتى رسانيد ، ملك مجد الدّين در جواب آن گفت كه « اين شتربان را چه حدّ آن است كه به من چنين پيغام بفرستد . » قاضى جيرفت بازگشته آنچه از ملك مجد الدّين ، والى كيج و مكران شنيده بود به عرض ملك زوزن رسانيد . ملك زوزن را چون « ساربان پسر » گفتندى ، از شنيدن اين جواب خشمناك و آتش غضب او شعله كشيدن گرفت . بنابراين ، على الفور با تمام لشكر رانده به در كيج و مكران رفت و به ضرب شمشير آن ولايت را گرفت و ملك مجد الدّين را اسير و دستگير نمود [ 254 ب ] و از حصار بيرون آورد و خزاين او را متصرّف شد و جواهر بيشمار از خزانهء او بيرون آورد . و بعد از آنكه تمام اموال و اسباب ملك كيج و مكران را تفحصّ نموده پيدا كرد ، او را با سه پسرش برداشته متوجّه كرمان شد . و چون در لشكرگاه خود كه در ظاهر بلدهء جيرفت بود رسيد فرمود تا ملك كيج و مكران را با هرسه پسرش بينىها سوراخ كردند و ابريشم در بينىهاى ايشان كرده مانند قطار شتر ايشان را به شهر جيرفت درآوردند و در آن وقت گفت كه « من شتربانى را اينچنين كنم . » بعد از گردانيدن ايشان را در كوچههاى شهر و بازار فرمود تا پسران او را در برابر او به قتل رسانيدند و او را زنده در ديوار نهاده برآوردند .
در اين وقت جماعتى از دشمنان او به عرض سلطان محمّد رسانيدند كه ملك زوزن را هزار هزار دينار نقد از مردم كيج و مكران به دست افتاده و غرور او به جايى رسيده كه حاكم كيج و مكران به اين نوع به قتل رسانيده . القصّه چنان چيزها از وى به عرض سلطان محمّد رسانيدند كه خاطر او از ملك زوزن بسيار رنجيد . و چون ملك زوزن اين خبر شنيد ، در ساعت انواع تحف و هدايا و اسبان عربى و جواهر نفيس و جامههاى رومى و ظرفهاى مرصّع و زر نقد بسيار برداشته متوجّه درگاه گشت .
و از جملهء تحف يكى آن بود كه شير بيشهاى را به زنجير كشيده و آهو برّهاى در قفس زرّين مرصّع نشانده بر پشت بار كرده به خدمت سلطان آورده ، بعد از زانو زدن معروض داشت كه « اين تمثيل مناسب حال اين بنده است ؛ چه ، اين آهو برّه ضعيف به واسطهء حمايت قفس زرّين از سطوت شير ، كه پادشاه درّندههاست ، محفوظ مانده . بنده نيز به واسطهء اين تحفهها كه سالهاست كه اندوختهام وسيلهء آن ساختهام كه خداوند عالم آنچه از من به واسطهء سخنان دشمنان به خاطر گرفته مرا از شرّ آن ايمن دارد . »
هامش
( 1 ) . ق : ( و اولاد ما را از نهاد تولى خان برآرم ) .