تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3795

مساهمون:

ص٣٧٩٥
كه تمام مردم تو به اندرون رفته باشند . » بنابراين ، قتلغ خان دويست مرد را با يك علم و خروار نقاره همراه ابو نصر فرستاد . ابو نصر در شب ، ايشان را به بالاى قلعه برآورد . و چون آن دويست نفر بر بالاى حصار برآمدند ، چون بر نقاره كوفتند و شمشير كشيده به درون قلعه درآمدند . غلغله و غوغا در شهر افتاد ، و فغان از مردم برآمد و روح از بدن‌هاى اهل قلعه به يكبارگى جدا شد ، و دست از كار و پاى از رفتار بالكليّه بازماند . تمامى مردم كه در طبقهء برترين و ميانى بودند به قتل رسيدند و غير از ابو ليث كوتوال كه تنها در طبقهء بالا مانده بود ، هيچ احدى از مردان آن قلعه را زنده نگذاشتند . روز ديگر ابو ليث از قتلغ خان زنهار خواسته فرود آمد . قتلغ خان او را ببخشيد و خود به بالاى قلعه آمده ذخاير و خزاين را ملاحظه نموده آنچه آوردنى بود بيرون آورد و باقى را همانجا ضبط نمود به معتمدان خود سپرد . اين بود تفصيل احوال براق حاجب و كيفيّت گرفتن ولايت كرمان را . و باقى احوال قراختاييان سال‌به‌سال مذكور خواهد شد ، ان شاء اللّه تعالى . اكنون اگر شمّه‌اى از احوال ملك زوزن و پسرش ، اختيار الدّين ، و كيفيّت انتقال ملك كرمان از وى به ملك شجاع الدّين - كه ايشان از منسوبان خوارزمشاهيه بودند - در اينجا مذكور گردد [ 254 الف ] در نظر صاحبان فهم از مناسبت دور نخواهد بود . و تفصيل احوال ملك زوزن كه از تواريخ معتبره ظاهر مىشود آن است كه چون سنهء سبع و ستّمائه [ - 607 ] هجرى ملك كرمان بر سلطان محمّد خوارزمشاه مسلّم گشت ، و سبب آن چنان بود كه در سنهء خمس و ستّمائه [ - 605 ] اتابك سعد از فارس به كرمان رفته آن ولايت را در حوزهء تصرّف خود درآورد و بعد از آن چون بعضى از غزان بم را متصرّف شده بودند ، به آنجا رفته غزان را محاصره نمود . ، در اين اثنا خبر رسيد كه كولى خان مجدّدا در آن حدود آمده . اتابك سعد ، عزّ الدّين فضلون « 1 » را نزد او فرستاد تا تحقيق نمايد كه سبب آمدن او به آن حدود چيست . عزّ الدين فضلون بعد از تحقيق كس به خدمت اتابك سعد فرستاده پيغام داد كه « اگرچه كولى خان به زبان چنين اظهار مىكند كه من مهمان شماام و به ايلى آمده‌ام ، امّا از حركات و افعال او بوى ايلى نمىآيد . باقى اتابك حاكم است . » چون اين پيغام به اتابك رسيد ، جمعى از امراى خود را به دور بم گذاشته خود متوجّه دفع كولى روانه شد « 2 » . كولى چون از آمدن اتابك سعد خبر يافت به جانب خراسان بازگشت . القصّه چون اتابك ممالك كرمان را ضبط نموده ايالت ولايت را به خواهرزادهء خود ،
هامش
( 1 ) . متن : فضول . ( 2 ) . م ، ش : متوجه دمشق شد و دفع كولى روانه شد .