و براق حاجب بعد از آنكه ملك شجاع الدّين را به دست آورد ، روى به جانب بم نهاد كه از قبل حسام الدّين حكومت آن به ذو القرنين تعلّق گرفته بود . و مدّت دو ماه بم را محاصره داشت . امّا ذو القرنين آنچنان سعى و اهتمام به جاى آورد كه براق در آنجا كارى نتوانست كرد . بنابراين ، چون هواى گرمى كه داشت ، براق حاجب از دور بم كوچ كرده عنان عزيمت به صوب شهر كرمان منعطف داشت و صحراى جرك را لشكرگاه خود ساخت . بعد از آن فرمود تا ملك شجاع الدّين را بر سر ميدان آورده و به مردم شهر باز نمودند . و پسرش را پيغام داد كه « اگر شهر و قلعه را تسليم ما مىنمايى ، پدرت را خلاص مىكنيم ، و الّا همينجا او را به سياست مىرسانيم . »
گويند چون شجاع الدّين پسر خود را از دور ديد به او اشارتى كرد و حاضران در باب اشارت او دو طايفه شدند . جمعى مىگفتند كه اشارهء او آن بود كه شهر به ايشان ندهى . و طايفهاى را اعتقاد آن است كه او پسر خود را اشاره كرد كه شهر را به ايشان بده . بههرحال پسرش مطلقا متوجه احوال پدر نشد . و براق حاجب هرروز على الصباح به جنگ مىرفت و شب به اردوى خود بازمىآمد . و در هرهفته دو روز كه عبارت از روز جمعه و سهشنبه باشد ، تمام روز جنگ مىكرد و باقى روزها اكثر به تاخت و تاراج ولايات مىپرداخت .
در اثناى اين حال يكى از سرهنگان خراسانى ، ابو نصر نام از قلعهء كوه ، كه از مشاهير قلاع ولايت كرمان است ، فرود آمده نزد براق حاجب آمد و گفت : « من راه اين قلعه مىدانم و به آسانى اين قلعه از براى تو مىگيرم . » و سبب فرود آمدن ابو نصر از آن قلعه آن بود كه چون غلّه در قلعه كم شد از غايت اضطراب و پريشانى پيش ابو ليث كوتوال شكايت حال خود كرده ، و ابو ليث به احوال او التفات نكرد ، بلكه در جواب او گفت كه « من از خود چيزى ندارم و بر انبارهاى قلعه دست تصرّف ندارم ، و در اين قلعه مردم بسيارند . هركس را بايد فكر خود كرد . » ابو نصر چون اين جواب از ابو ليث كوتوال شنيد ، آهسته از قلعه بيرون آمده خود را به قتلغ خان رسانيد و مضمون گرفتن قلعه را با وى در ميان نهاد . قتلغ خان او را به وعدههاى رعايت و تربيت اميدوار گردانيده از روى احتياط از وى گرو طلبيد .
شب ديگر پهلوان ابو نصر به قلعه رفته دخترى كه داشت او را نيز برداشته به اردوى قتلغ خان آمد و به عرض قتلغ خان رسانيد كه « من در اين قلعه غير از اين دختر كسى ديگر ندارم . اكنون گرو من اين دختر است . » قتلغ خان دختر او را به حرمسراى خود فرستاد و با وى گفت : « اگر اين قلعه به سعى تو مفتوح گردد ما اين دختر را به يكى از امراى خود مىدهيم و تو را نيز از جملهء امراى خود مىگردانيم . » پس ابو نصر گفت كه « چند مرد همراه [ من ] بايد فرستاد تا من ايشان را از جايى به اندرون قلعه درآورم كه اهالى قلعه مطلقا خبردار نشوند ، مگر وقتى
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3794
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٧٩٤