به جايى رسيد كه قتلغ خان دختر خود ، ياقوت خاتون ، را به او داد .
بعد از مواصلت و دامادى ، قتلغ خان در يزد چندان توقّف نكرده ، عنان عزيمت به جانب كرمان منعطف داشت ؛ [ 253 الف ] چه ، مىخواست كه از راه كيج و مكران به سند رود و از آنجا به هندوستان . اتفاقا چون به حدود كرمان رسيد ، ملك شجاع الدّين ، كه از جملهء سپهسالاران ملك زوزن ، پسر او را بازى داده بر ولايت كرمان استيلا يافت . و تفصيل بازى دادن او پسر ملك زوزن را در ايّام فترت سلطان محمّد خوارزمشاه ، اينك بعد از اين ياد كرده مىشود ، ان شاء اللّه تعالى - با جمعى خراسانيان كه در كرمان بساط حكومت فروچيده هريكى خود را ملكى و خانى نام نهاده و از غرور تكبّر هيچكس را به نظر اعتبار در نمىآوردند ، گفت كه « حيف است كه اين قراختاى - يعنى براق حاجب - با چندين اسباب خوب و دختران ختايى و پسران صاحبجمال و اسبان تازى ، از اين ولايت مفت بيرون رود .
صلاح در آن است كه به سر راه او رفته ، اسباب و اموال او را بستانيم ، و اگر دست جنباند به ضرب شمشير آبدار سرش از تن برداريم . » خراسانيان احمق اين رأى را پسنديده در تهيهء جنگ براق حاجب شدند و از غرورى كه داشتند در مجلس شراب چون امان ختاى را از مرد و زن به قمار مىباختند .
القصّه ملك شجاع الدّين سپهسالار با پنج شش هزار سوار از كرمان بيرون آمده روى به اردوى براق حاجب نهاد . و چون براق اين خبر شنيد ، بالضّروره با هفتصد سوار خود كه همراه داشت مسلّح و مكمّل شده دل بر كارزار كرمانيان نهاد . و چون [ لشكر ] براق حاجب نسبت به لشكر كرمان بسيار كم بودند ، فرمود كه جميع زنان كه در اردوى وى بودند ، لباس مردانه پوشيده ، مسلّح و مكمّل بر اسبان سوار شدند . هردو لشكر چون برابر يكديگر شدند ، براق حاجب لشكر خود را چهار قشون ساخته نوعى بايستاد كه هرقشون او از قشون ديگر خبردار باشد . در اثناى اين حال جمعى از تركمانان كه مدّتى مديد بود كه در كرمان مىبودند و در اين وقت نوكرى ملك شجاع الدّين را اختيار نموده بودند امّا از دست ظرافتهاى خنك خراسانيان - كه پيش شجاع الدّين امتياز تمام داشتند - بسيار آزردهخاطر مىبودند ، به حكم جنسيّت از شجاع الدّين بازگشته نزد براق حاجب آمدند . براق آن را تفأل گرفته هريكى را در آن وقت رعايت لايق نمود . و به واسطهء اين ، براقيان را قوّت تمام پيدا شد و شكست بر دل كرمانيان افتاد .
در ميان اين دو صف ، دو تلّ بزرگ بود كه يكى را تلّ حزق گفتندى و ديگرى را تلّ غبار .
اتفاقا سوارى چند از لشكر براق پيش رانده بر سر تلّ خرق برآمدند . شجاع الدّين روى به ذو القرنين ، كه يكى از سپهسالاران او بود ، آورده گفت : « آن سواران را از پشت اين تلّ فروكن . » ذو القرنين مطلقا از بيم جان به سخن شجاع الدّين التفات نكرد و از جاى خود نجنبيد ،
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3792
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٧٩٢